یک روز یکی از دوستان قدیمی ملانصرالدین به در خانه ملا آمد تا خر ملا را چند روزی قرض بگیرد. ملا از آنجا که نمی خواست خرش را قرض بدهد . دنبال بهانه ای گشت و گفت: همسایه بغلی مان الاغ را چند روزی برده است .
دوست ملا داشت میرفت که یکباره الاغ از طویله شروع به عرعر کرد . دوستش برگشت و نگاهی کج کج به ملا انداخت و گفت : ملا به من دروغ می گویی؟
ملا گفت: مرد حسابی تو حرف من رو که ۳۰ ساله دوستت هستم باور نمی کنی . حرف یک خر را باور می کنی؟