تبليغاتX
یک دندانپزشک
Less Than Zero Notes
....................................
86/06/25
تا تو نگاه می کنی.....

 

دقیقا ۴۳ سال پیش بود . یا بهتر بگم ۴۲ سال و ۱۰ ماه و ۱۸ روز پییش. یک روز پاییزی که وقتی گفتی میرم نتونستم که تو دانشکده دوام بیارم.اون روزها من داشتم در بروکسل هنر می خوندم.بعد از اینکه وارد دانشکده پزشکی شدم و دیدم که با روحیات من جور در نمی آد .پزشکی رو ول کردم .و یک سال در افسردگی کامل بودم.

ماجرا از کلاس آناتومی شروع شد. از آنجا که قلب یک مردو جلوی چشمای من درآورد . همه رگ هاشو . عضلاتشو . دریچه هاشو نشانمون داد ولی نگفت که عشق از کجا واردش میشه و کجا می شینه و وقتی بخواد خارج بشه. کدام دریچه راهشو می بنده.

گفت که این قلبه معمولا ۷۰ تا در دقیقه میزنه.ولی من یادمه وقتایی که تو رو میدیدم خیلی بیشتر میزنه . حتی این اواخر تا ۱۲۰ تا رو شمرده بودم. وقتایی که باهم سینما مجستیک می رفتیم. یا تئاتر یا سالن رقص شبانه دانشگاه. حدس میزدم تا ۱۳۰ هم می رسید.

تو می تونستی خودتو کنترل کنی و من نه. واسه همین تو از شاگردای موفق شدی و من نه . من پزشکی رو ترک کردم و تو ادامه دادی.دانشکده پزشکی برای من ساخته نشده بود . اونجا فقط و فقط تو رو سوغات آورد.یه دختر شیطان که من به خاطرش سعی کردم پزشکی رو ادامه بدم ولی نشد. وافعا نشد. حتی حرفای تو هم نمی تونست منو وادار به ادامه کنه.

گفتم یه مدت مرخصی بگیرم . گرفتم ولی در بروکسل موندم . نمی تونستم به آنتورپ برگردم . آنتورپ تو رو نداشت . خالی خالی بود.تازه اسمش شبیه اسم تو بود . آنت قشنگم. آنت نازنین. آنت شیطان و دوست داشتنی.

تصمیم گرفتم برگردم .می دونستم چکاره بشم. هنر و مجسمه سازی . می خواستم روزی ۱۰ مجسمه از تو بسازم . همه جای خونه ام بذارم. بعد تو دانشکده ها و دانشگاه و تو میدان های شهر . تو منبع الهام من بودی. همه تنت رو از بر بودم . موهای موجدار خوش رنگت رو . بینی کوچک استخوانی که من با اون تو رو می شناختم. چشمایی که انگار درونش مشعلی روشنه . پر از نور و شراره. هزاران ایده داشتم .برای تو و برای خودم.

ولی تو گفتی که میری.گفتی که باید بری آمریکا و اونجا درست رو ادامه بدی. من اون روز فروریختم .کاعذهایی که طرح هامو روش کشیده بودم روی کف پارکت چوبی کافه ولو شد.بعدش فنجان فهوه از دستم افتاد و شکست. تو هیچ نگفتی . برخلاف دفعات قبلی که کلی حرف میزدی. ساکت فقط نگاهم کردی. و آخرش گفتی که می تونم با اون تا شیکاگو برم. حتی گفتی که می تونم تا موناکو با تو بیام برای بدرقه.ولی نمی خواستم که به سفری برم که تو را می برد و بر نمی گرداند .

و آن روز رسید

هنوز هم م با یاد آوری آنروز دلم می خواهد همه مجسمه  هامو بشکنم.

هنوز هم کلاه قهوه ای مخملی ات .کت پشمی چهارخانه ات و اون دامن پشمی چین دار تنگت رو که باهم از لیژ خریده بودیم . یادم میاد . هنوز هم میدونم که شکلات ها را کجای اون کمدت قایم می کردی. هنوز می دونم که نامه های منو زیر کدام چراغ و در کدام اتاق می خوندی. هنوز می دونم ماره پات چنده . هنوز یادمه که توی کیفت چی ها میذاشتی . هنوز یادمه که کیف حصیری دوست نداشتی . هنوز یادمه که کیف جیر قهوه ای سوخته و کیف پارچه ای قرمز رنگ جزئ انتخاب های اصلی ات بودند .

هنوز پلاک ماشینی که تو رو از من دور کرد یادمه. هنوز هم  قیافه راننده اش کابوس روزانه منه. هنوز هم هر روز ساعت نه بیدار میشم تا چمم به ساعت ۸ و ۲۶ دقیقه نیافته. هنوز هم سر راهم به خیابان پانزدهم از خیابان فرعی ژرژ کرون رد میشم تا از خیابان چهاردهم و جلوی اون آپارتمان قدیمی شماره ۱۱۳ عبور نکنم.

اولی این روزها دور و برم پره از مجسمه هایی به شکل آنت عزیزم. دیگر کمبود تو را حس نمی کنم . می دانم که الان در نیواورلئان هستی و پزشک سالخورده متشخصی شده ای که اوقات بازنشستگی ات را به کارهای خیریه سپری می کنی.

ولی چه کنم که عاشقی بازنشستگی ندارد. من  ۴۶ ساله که عاشقم و در این ۴۶ سال بیشترین توجهی که به من شده .نگاه چپ راننده ماشینی بود که تو را از من گرفت.

آنت عزیزم بلژیک . بروکسل و آنتورپ و لیژ و بروژ و پاریس و فرانسه و اروپا یادگار های تو اند.

می خواهم مجسمه آخرم را از خودم بسازم . مردی که روی اسبی نشسته و اسب دو پای جلویی اش را بلند کرده است . مردی با لباس جنگ ولی با دستان خالی.

+ BABAK