تبليغاتX
یک دندانپزشک
Less Than Zero Notes
....................................
86/06/16
من و کویین
                 

 

بیدار که شدم حالم خوب نبود . از پرهای سفیدی که دور و برم ریخته بود فهمیدم که پیشم بوده. ولی الان نبود.حالا بالشم و تشکم  گرم نبود که بگم تازه رفته.ولی یک پر روی بالشم بود.

به نشانه قدیم ها که موقع رفتن یکی از پرهای خودش را برایم می گذاشت.

ساعت ۵.۴۳ صبح بود. تشنگی عجیبی سراغم آمده بود . از آن تشنگی هایی که هنگام خستگی سراغم می آید .

ولی من که خسته نبودم.تازه از خواب تازه بیدار شده بودم.

لیوان آب بالای سرم را خوردم . خنک خنک بود . انگار همین الان برایم آورده بودند. ولی یادم آمد از ساعت ۱۲ شب تا حالا لیوان آب خنک نمی ماند.

چراغ مطالعه بالای سرم را روشن کردم. ملافه ام را که کنار زدم حیرت کردم. پر از پر بود . انگار پر مرغی  را این زیر کنده اند. پرهای سفید سفید سفید.

 کی اینجا بوده؟ چکار می کرده؟ با کی کلنجار رفته؟ غیر از من کس دیگری اینجا نیست . من هم که عادت ندارم بال هایش را بکنم.

تازه وقتی پیش من می آید بال هایش را در می آورد و کنار تخت می گذارد . زیرا که مزاحم من شیطان می شود .

شیطان و فرشته که هم آغوش نمی شوند.وقتی بالهایش را دربیاورد  من قول میدهم که شیطان نشوم.

آتش را کنار می گذارم .

ولی با اولین آغوش دوباره آتشی در درونم برپا می شود. هر دومان را می سوزاند .

او را بیشتر و مرا کمتر.

آتشم به او هم سرایت می کند. داغ می شویم . ذوب می شویم و یکی می شویم .

آتش می گیریم و می سوزیم و دود می شویم .

و این گونه از بهشت فرار می کنیم .

بدون اینکه خدایی ما را ببیند.

بعد از گشت و گذار در هرجایی غیر از بهشت . خابمان می برد .

ولی زمهریر صبحگاه بهشت بیدارمان می کند .

او بالهایش را می پوشد و من زوبین آتشم را . می بوسمش و او به یادگار پری به من میدهد.

تا شبی دیگر و دیدار دزدکی دیگر .

وقتی که خدایمان خواب خواب  است . قراری دیگر و آغوشی دوباره

 

+ BABAK