تبليغاتX
یک دندانپزشک
Less Than Zero Notes
....................................
86/05/29
چند قطره خون
                          

 

عجله داشتم . نمی توانستم تا شب صبز کنم. می خواستم هرچه زودتر کار را تمام کنم. در درونم غوغایی برپا بود.

از اول صبح تا حالا این سی و چهارمین یا سی و پنجمین سیگاری بود که کشیده بودم.این رو از پاکت خالی اول و دو سه سیگار مانده پاکت دوم فهمیدم. فکر می کنم طول و عرض قصابیم را برای هزار بار طی کرده بودم .

نگرانی نداشتم . فقط عجله داشتم.دلم می خواست که به خواسته درونم برسم.قرار بود ساعت نه شب فرناندینهو سانتوز آگویئلرو-ملقب به نانو- رو ببینم.

نانو کاره ای نبود ولی همه کاره بود. سگ می خرید سگ می فروخت . جنگ سگی ترتیب می داد.خروس بازی می کرد اسب و الاغ را به جان هم می انداحت تا جفت گیری کنند و برای تماشایشان از مردم پول می گرفت .همین کار را با سگ های مردم هم ترتیب می داد.سگ های نر وحشی داشت که آماده حمله و تجاوز کردن به سگ های ماده بی پناه یا فراری یا دزدی می شد که به همین منظور از گوشه وکنار شهر سائوپولو می دزدید.مخصوصا لت و پار کردن سگ های افراد ثروتمند طالبان بیشتری داشت.

نانو در کار خرید و فروش اجناس قاچاق و دزدی هم بود. ولی با افراد پلیس سائوپولو رفاقت داشت و با مقداری پزو سروته قضیه هم می آمد.

ناهار نتوانستم بخورم . هرچه ماته (نوشیدنی محلی برزیل و اوروگوئه که از قند نیشکر بدست می آید)چاشنی کار کردم افاقه نکرد.ماته گرمم کرد ولی حرصم را نخواباند.سری به کافه فرانو زدم.مسابقه خروس بازی برقرار بود . با خودم گفتم این حیوانهای لعنتی نکبتی بدبخت برای چه همدیگر را لت وپار می کنند. و مردم از چه چیز این کار خوششان می آید.خروس ها به هم می پریدند و ناخن هایشان را به تن هم فرو می کردند و به کاکل های هم نوک می زند.سروکله شان خونی بود.و این وحشی ترشان می کرد.

پاکت سیگارم تمام شده بود . خواستم سیگاری دیگر بکشم ولی ترجیح دادم متفاخرانه سراغ نانو برم یک پاکت ده عددی سیگار برگ خریدم و اولی را همانجا آتش زدم . پک محکمی که به برگ زدم حرصم را خواباند.ولی وقتی یاد مامی افتادم دوباره آتش گرفتم.

ساعت شش شده بود و هوا داشت کم کم رو به تاریکی می رفت. به رستوران بنیتو در میدان سنت پاکو رفتم برای خودم مرغ کبابی با سس تند و ذرت وسیب زمینی به همراه ماته سفارش دادم . بنیتو خودش غذا را آورد و کنارم نشست.احوالم را پرسید .جوابی ندادم و به مرغم گازی زدم.پرسید که آیا رو تصمیم خودم هستم؟ شانه هایم را بالا انداختم و یک قاشق ذرت را درسته بلعیدم و لیوان ماته را پر کردم. بنیتو بلند شد و رفت.

تا ساعت ۷.۳۰ در رستوران بودم .بلند شدم و پول شام را حساب کردم . بنیتو نگاهی به من انداخت و دستش را بسویم دراز کرد. با او دست دادم . بلند شد و آمد و بغلم کرد . من هم او را بوسیدم و بغلش کردم.

از رستوران که بیرون آمدم هوا دیگر تاریک شده بود. کتم را مرتب کردم و در شیشه رستوران نگاهی به خودم انداختم .همه چیز مرتب بود .سیگارم را روشن کردم و راه افتادم .

به نزدیک بندرگاه که رسیدم به سمت کشتی ایتالیایی پیچیدم . قرار امشب نانو و بقیه دارودسته اش در کنار کشتی رافائلو بود. از کنار لنج های ماهیگیری که رد می شدم .سیگارم را پرت کردم. همینجا بود که نانو کثیف مامی عزیز من را قربانی کرد . آن روز سگ ماده ای پیدا نکرده بودند و نوچه هایش مامی مرا دزدیدند.و سگ های نرش بعد از آش ولاش کردنش ولش کردند . پیکولو دوست نانو هم با تپانچه کمری اش حساب مامی را یکسره کرد.

گوشه دور ایستادم و کارهایشان را تماشا کردم.امشب چهار سگ ماده و دو سگ نر را قربانی کردند.آخر شب که رسید نانو از نوچه هایش جدا شد و به طرف سمت دیگر اسکله به راه افتاد .دنبالش راه افتادم . به از مسافتی سرعتم را بیشتر کردم و از پشت بهش رسیدم . صدای پایم را که شنید برگشت .و در نور کشتی ها و ماه مرا شناخت . با من دست داد و احوالم را پرسید . گفتم که خوبم و سیگار برگی تعارفش کردم . گرفت و برایش روشن کردم خودم نیز یکی را روشن کردم و گوشه لبم گذاشتم.

به من گفت که از مرگ مامی متاسف است . گفت که نمی دانسته مامی من بوده و گرنه چنین بلایی را سرش نمی آورده. مطمئن بودم که دروغ می گفت . همیشه استخوان سگ هایش را از من می گرفت و همیشه هم مامی را می دید. مامی عزیزم را که با توله اش تونا جلو مغازه می لولیدند. گفتم که اشکالی ندارد . اگر واقعا نمی دانسته .

حرف زنان و سیگار کشان رفتیم به نزدیک کشتی های ماهیگیری که رسیدیم . سرعتم را کم کردم . به نانو گفتم می تونی فقط بهم بگی که مامی کجا کشته شد . چون می خواهم فردا برایش گل بیاورم . با دستش به سمت شرق و نزدیک کشتی اسوالدو اشاره کرد.گفتم که مکان دقیقش را نشانم بدهد . به آن سمت راه افتادیم . در راه گفت که اگر بخواهم می تواند سگ خوبی از سگ های دزدی به عنوان معذرت خواهی هدیه کند . گفتم که نه لازم نیست.

به محل قتل مامی رسیدیم .هنوز می شد لکه های خون چند شب پیش را روی زمین تشخیص داد.جعبه سیگار برگم را درآوردم و سیگاری تعارفش کردم . سیگار را گرفت و روی لبش گذاشت . خودم نیز سیگاری برداشتم و دست در جیب کتم کردم که فندکم را دربیاورم .سردی لبه چاقویم را احساس کردم که صبح تیزش کرده بود و از صبح به تن هیچ گ.شتی نزده بودم مبادا که کند شود.

سیگارش که روشن شد . پک عمیقی زد و دودش را به آسمان داد. دود مستقیم به سمت ماه می رفت که چاقویم در شکم نانو فرورفت.

سیگار از لبش افتاد . نگاهم کرد . نگاهش کردم . دوباره چاقو را در محل دیگری از سینه اش فرو کردم. گفتم که متاسفم ولی نمی توانم مرگ نانی را فراموش کنم. نتوانست تقلایی بکند. ضربه سوم چاقو را زمانی خورد که پشتش به من در حال فرار بود.

با ضربه چهارم دیگر افتاد . و ضربه پنجمم کارش را ساخت. چاقویم را با شلوارش تمیز کردم . هیکل کثیفش را در دریا انداختم و به سمت خانه راه افتادم.

سیگار برگم را با لذت روشن کردم و با ولع تمامش کردم .

به خانه که رسیدم .تونا به سویم دوید . بغلش کردم و بوسیدمش. او نیز گویا از قضیه بو برده باشد . دستم و صورتم را لیسید . جگر خوکی برایش بریدم و جلویش گذاشتم .

با تکان دادن دمش تشکری کرد و شروع به خوردن کرد.

+ BABAK