تبليغاتX
یک دندانپزشک
Less Than Zero Notes
....................................
86/04/27
من و روزی روزگاری در غرب

بچه که بودم تابستان بود. من و سیامک و رامین یک شرت اضافی می پوشیدیم و دور  از چشم مامان و بابا و عمو وزن عمو و عمه می زدیم به رودخونه .دو سه ساعت شنا می کردیم و روی ماسه های ساحل رودخانه گدار دراز می کشیدیم و خودمان را گل مالی می کردیم. بعد از دوسه ساعت آب بازی از مزرعه سرراهمان آفتابگردان و بلال می دزدیدیم و پاچه های شلوار رامین را گره می زدیم و کیسه ای می ساختیم. و بلال ها را و خیار ها را و خربزه ها را و آفتابگردان ها را داخل شلوار می ریختیم و فرار می کردیم.گاهی نیز که زمستان می شد جوجه های مرغ ها را می دزدیدیم و د کلاه کاموایی رامین مخفی می کردیم و به خانه مادر بزرگ می آمدیم. فقط و فقط به این امید که مادربزرگ فحشمان بدهد و ما بخندیم.

بچه که بودم تابستان بود.و من و مهدی و عزیز و کاظم دوباره شرت اضافه می پوشیدیم و سوار دوچرخه های کودکانه مان می شدیم (یاد دوچرخه آبی فرمان بلند مدل هارلی دیویدسونم بخیر که یکبار که می خواستم جلوی چشم اعظم دختر همسایه با ول کردن فرمان دوچرخه سواری کنم نامردی کرد و منو به زمین زد و دسته سمت راست خودش هم شکست)و به زرینه رود می زدیم.دور از چشم مامان ودایی و خاله وزندایی و نصرت خان.فقط به آرزو می گفتیم که حواست باشد.و باز حمام آفتاب می گرفتیم و گل مالی می شدیم و بعد مهمان سیب زمینی کباب فروشی و دوغ فروشی خیابان سیمین . که چه مزه ای میداد خوردن یک سیخ جگر با دو لیوان دوغ پر از شوید آقا شاپور.

بچه که بودم تابستان بود.و من لقمان وارسطو و ابراهیم واردشیر شرت اضافی می پوشیدیم و به سیمینه رود می زدیم.گلین و مالین می شدیم و لقمان و ارسطو که خجالتی بودند و با شلوار شنا می کردند اما چه نترس بودند و خرچنگ هایی بزرگتر از کف دستمان شکار می کردند و چنگک هایش را می کندند. اجازه میدادند که از سروکولشان بالا رود. و همه اینها دور از چشمان بابا و کاک حسن شریک مزرعه بابا بود.و از آنجا به مزرعه سیفی جات می رفتیم و هندوانه با سنگ می شکستیم و کل صورتمان از آب هندوانه شیرین می شد و چرکین و از آنجا به بالای درخت سنجدی می رفتیم که زاغی با آب و گل و شاخه ها لانه می ساخت و من که همیشه متحیرلانه او بودم هرگاه خواستم لانه را از جا در بیاورم زیر لانه کنده می شد و برسقف ماشین رنوی پدر می افتاد.

بچه که بودم با اسماعیل و وحید و داوود به گاومیش چرانی می رفتیم ومن ومحمد همیشه  هوس سوار گاومیش داشتیم و یکبار که سوار آن حیوان نجیب شدیم و من در لگنگاومیش می نشستم و با هرقدم گاومیش چپ و راست می شدم .آخر عصر تابستان خسته و کوفته با گاری آقا یدا... به خانه بر می گشتیم و از لقمه نان محلی و ماست گاومیش خاله عطیه مست می شدیم.

بچه که بودیم به مهدی وعزیز و شهریار با چوب به جان مرغان همسایه ها می افتادیم . و یکبار شهریار جان یکیشان را چنان گرفت که جان به جان آفرین تسلیم کرد. و مهدی مرغ کله کنده را به صاحبش فرستاد که ما این را از زبان و دهان روباه ربودیم.

بچه که بودیم روزگارمان به آدن و رفتن در جاده های خاکی دهکده های تابستانی می گذشت. به روباه گرفتن و توله سگ گرداندن و خروس جنگاندن و کبوتر هوا کردن و گوساله فراری دادن و گربه رقصاندن.

بچه که بودیم بمباران بود و تعطیلات .و روزگار ما در روستا می گذشت مبادا یکی از آن بمب ها بر سر شهری فروبریزد و ما زنده نمانیم.حسین و علی و غلام رضا و موسی و صمد و محمد و تقی و داوود و تیله بازی و شیرخط و فوتبال و والیبال و منچ و گل یا پوچ و ................

بچه که بودیم نه غمی داشتیم و نه غصه ای .بچه که بودیم نه دغدغه داشتیم و نه اضطرابی.بچه که بودیم با دو تومان ذوق مرگ می شدیم و با پنج قران دق مرگ.

بچه که بودیم.........

کاش همیشه بچه می ماندیم.

+ BABAK