تبليغاتX
یک دندانپزشک
Less Than Zero Notes
....................................
86/07/24
دریا . ساحل . رها
                    

 

*زینگگگگگ زینگگگگگ زینگگگگگ

^..........................................................................................................

*زینگگگگگ زینگگگگگ زینگگگگگ زینگگگگگ

^ بله؟

*لطفا گوشی رو بدین به ساحل . من دریا هستم.

^ساحل نیست . اگه بود خودش گوشیو ور می داشت. یا شاید نمی شنوه.

* چرا می شنوه ولی حواسش پرته. فکرش اینجا نیست .

^میشه بگین چیکارش دارین؟

*شما؟

^اووه ببخشید من یک رهگذرم اسمم رها ست. داشتم رد میشدم دیدم تلفن زنگ میزنه. کسی جواب نمیده من جواب دادم.

*پس میشه ساحل رو صدا کنین.لطفا

^ببخشید که کنجکاوی می کنم . میشه بگین چه کاری دارین .؟چون این ساحلی که من می بینم حال حرف زدن و گوش دادن نداره . به من بگین شاید بتونم کمکش کنم.

*من الان اینطرف کره زمینم ولی در حال حرکتم دارم میام اون طرف. سمت شماها. به ساحل بگین خبرای خوب دارم براش.از دوست ندیده اش.

^دوست ندیده؟ بیشتر توضیح بدین .من تو جریان قضیه نیستم.

*پارسال که از اینطرف برگشتم برای ساحل سوغاتی های آوردم . از صدف های دریای هند. از مروارید های مدیترانه. از گنج های برمودا. از گ.ش ماهی های تایلند. از لاک لاک پشت های آرژانتین. بین اونها یک شیشه خالی بود که از پرتغال آورده بودم. البته شیشه خالی خالی نبود . یک تکه کاغذ بود که نوشته هایی داشت.از یک پسر بنام مانوئل . یک پسر 27 ساله. یک نامه عاشقانه برای یک دختر بدون نام . برای اولین دختری که این نامه بدستش برسه.و از شانس اون نامه رو ساحل خوند .و عاشق مانوئل شد.

^وای چقدر هیجان انگیز . چقدر رومانتیک . وچقدر عاشفانه. مثل فیلم ها و کتاب فصه ها میمونه.

*گفتی کتاب قصه. ساحل از اون موقع بی قرار دیدن مانوئله. من هرکاری می کنم که ذهنش رو متوجه جاهی دیگه کنم. نمیشه . داستان پری دریایی دریای فارس رو گفتم براش که با شاهزاده رومی رفت به دربار چین. داستان پسرک ترک رو که با موج رفت دنبال پدر ومادرش در برزیل .داستان فیل سواحل آفریقا رو که دنبال فرزندش تا آمریکا شنا کرد تا در باغ وحش نیو یورک پیداش کرد. ولی این قصه ها دردی از درد های ساحل دوا نکرد. او مدام دلتنگ مانوئل بود. و می خواست تا پرتغال بره ولی نمی تونست . می خواست مانوئل رو بیاره ولی نمی تونست. داستانش رو به باد گفت تا باد به مانوئل ببره . باد داستان رو گوش به گوش نقل کرد ولی کسی مانه رو نمی شناخت. موج اسم مانه رو به همه جاها کشوند و روی همه زمین ها نوشت. ولی زمین های دیگه نام مانه برایشان غریب می نمود. روی کشتی های قاره پیمای نفت کش . مسافر پیمای غول آسا. ماهیگیران نام مانه رو حک کردم ولی کسی مانه رو پیدا نکرد.

^بیچاره ساحل . می تونم حدس بزنم الان چه حالی داره. بالاخره چی شد؟

*حدس بزن!!!

^چه حدسی می تون بزنم؟ مانه این ورا پیداش شد؟

*نه. نه . مرغای دریایی نشستند باهم مشورت کردند.و تصمیم گرفتند که برن مانه رو پیدا کنند. چلچله ها. فلامنگو ها.غاز ها. مرغابی ها. پلیکان ها.خبر رو به همه جا بردند. تا یک روز یک گنجشک خبر رو به یک کبوتر و کبوتر به کلاغ و کلاغ به غاز روستایی و غاز روستایی به غاز وحشی که بالای سرش به قصد کوچ پرواز می کرد گفت و غار وحشی خبر رو به سایر پرندگان تالاب دریاچه آفریقا رسوند. و خبر پیدا شدن مانه در همه جا پیجید.

^و خبر رو چطور به مانه رسوندید؟

 

 

* توسط یک طوطی سخنگوی جنگلهای آمازون نامه نوشته شد و به پای یک کبوتر نامه رسان بستیم و به مانه فرستادیم.

^واکنش مانه چطور بود؟

*اعجاب انگیز . البته من آنجا نبودم ولی داستانهایی که پرندگان و باد و نسیم و ابر تعریف می کردند . شنیدم. ابری که داستان رو برام تعریف کرد . به قدری احساساتی شده بود که همین طور اشک می ریخت و صحبت می کرد. داستان ساحل و مانه ورد زبان هوا و باد و خاک شده بود .

مانه نامه دیگری نوشت و به آب انداخت . امواج رود شیرین آب را به جریان آب گرم استوایی اقیانوس آرام رسوندند . و آنها به امواج آب سرد اقیانوس منجمود جنوبی و بعد به من سپردند . و من دارم داستان رو می خوام به ساحل بگم.

^چی بگی؟

*اینکه مانه گفته مشتاقانه مایله ساحل رو ببینه. ولی وسایل سفر رو نداره . و از ساحل خواسته تا اون به دیدنش بیاد .

^ولی ساحل که نمی تونه از اینجا تکون بخوره.این خیلی غم انگیزه که این دو نتونن همدیگه رو ببینند. باید کاری کرد.

*چه کاری؟

^نمی دونم!!!

*....................................

^.....................................................................

*میگم یه کاری ! تو می تونی کمک کنی؟ یا اصلا دلت می خواد کمک کنی؟

^چرا که نه. چه کمکی از من برمیاد؟

*تا با من بیا . بریم مانه رو بیاریم . پیغام ساحل رو هم به مانه برسون . هرچی باشه تو هم انسانی ومانه هم انسانه . زبان همدیگه رو می فهمید. میای؟

^خیلی دوست دارم خیلی .

*کاری چزی جایی نداری؟ برنامه های خودت جی میشه؟

^ من رها هستم . رهای رها. هیچ برنامه ای ندارم . چطوری می تونیم بریم؟

*همه کمک می کنند. این جزیره حتما تنه یکی از درختشو می تونه به من هدیه کنه. با اون تا یک مسافتی میریم . دلفین ها کمک می کنند. نهنگ ها همینطور. لاک پشت های دریایی هم هستند . با هم میریم با هم برمی گردیم . البته با مانه.

^موافقم. ساحل تو حرفی برای گفتن نداری؟

ساحل:نه .زود برگردین . و پیغام منو به مانه برسونین.

*چه پیغامی؟

^چه پیغامی؟

ساحل: که دوستش دارم .

^دریا من آماده ام . آماده آماده . دوست دارم که بتونم در این ماجرا من هم شریک باشم .

*باشه ولی قبل رفتن نمی خوای به کسی اطلاع بدی؟

^نه گفتم که من رها هستم. رها از هر قیدی از هر بندی. اگر کسی هم نگرانم شود . ساحل و نسیم و ابر و باران خبرم را خواهند رساند.

*پس تا دیر نشده بجنب که مسافت زیادی باید برویم . خیلی زیاد .

^برویم . ای ابر ای آسمان ای زمین این دریا . من چقدر خوشبختم. رهای خوشبخت و خوشبخت رها

*................................................................................................................................................

*ههههههههههههههههههههوووووووووووووووووووووووووووووو

 

 

نوشته شده توسط خودم.

غروب یک روز دل انگیز پاییزی . ساعت عاشفی دقیقه زندگی .

+ BABAK
86/07/20
وطن یعنی
                             

 

تابستان و پاییز  دو سال پیش یعنی ۲۰۰۵ دلشاد رحمانف ساکن گنجه در آذربایجان (که آن موقع ۱۱ ساله بود)(سمت چپ)برای تعطیلات تابستانی پیش عمو و خانواده عمویش  به نخجوان رفت.نخجوان تکه ای دورافتاده از آذربایجان است که از میهن اصلی دورافتاده و توسط ارمنستان از خاک اصلی جدا شده است.تکه ای ذور افتاده که امکان استفاده از امکانات کشور مادر را ندارد و کشوری که محاصره اش کرده است هیچ امکاناتی در اختیار نمی گذارد.روشن رحمانف عموی وی کشاورز و گاودار یست که به کمک خانواده ۵نفره اش و به سختی روزگار می گذراند. دلبر دخترعموی ۱۵ ساله دلشاد از امکانات آموزش و پرورش بی بهره است.خانواده های آذری ساکن نخجوان تحت فشار شدید دولت ارمنستان هستند تا این تکه زمین را رها کنند و به سمت آذربایجان بکوچند.

ولی خانواده های آذری همچنان به خاک مادری خویش و به زمین های خویش وفادارند . هرچند کمک های کمی از دولت مرکزی آذربایجان به آنها برسد . ولی همین در محاصره بودنشان باعث وحدت بی مانندی در بین اهالی آن منطقه شده است.

دلشاد با وجود اینکه پسربچه ای بیش نبود ولی این کمبود امکانات را با تمام وجود حس کرد.اینکه دختر عمویش به سختی قادر به خواندن و نوشتن بود و تمام تفریحش در مزرعه و روستا می گذشت . و شبها مشاهده کانال های تلویزیون ارمنستان با صدای بسته. زیرا که والدین نه می توانند و نه می خواهند به زبانی غیر از زبان مادری بگویند و بشنوند.

ولی دلخوشی آنها بی پایان است . عاشق های محلی در جشن هایشان شرح دلاوری های پدرانشان را می گفت . و به زبان مادری ترانه هایی در وصف میهن و عشق می خواند.ترانه هایی که مو را بر تن همزبانان جدا افتاده سیخ می کرد و اشک شوقشان را بر چشمان ترشان می گستراند.

و این تعریف وطن بود برای پسرک ۱۱ ساله داستان من. که حالا برای خودش در ۱۳ سالگی نیمچه مردی شده است.حالا او بهتر حال دخترعمویش را درک می کند و هر سال برایش کتاب های درسی می فرستد. نوار کاست از قصه هایی به زبان مادری و ترانه های کودکانه .و نقشه بزرگ از کشوری به نام آذربایجان که نگینی درخشان به نام نخجوان دارد.

خاطرات آن سال دلشاد خاطرات ماندگاری هستند . مانند این عکس که بعد از برداشت خربزه با دلبر گرفته است.

 

+ BABAK