در پارکینگ و که باز می کنم . برگ های درخت شمشاد همسایه زودتر از من وارد حیاط می شوند.برگ های درشت و پهنی که خش خش کنان پیغام آمدن پاییزو دارند.هر روز صبح خبرهای خوش پاییز از پچ پچ این برگ ها به گوش من و ماشینم میرسه ولی ماشین نامردم همه این پیامبران خوشی رو زیر می کنه و لهشون می کنه.و باز فردا پیامبران دیگری پشت در منتظر من هستند.
منی که هرسال پاییز باید در این کنسرت زنده طبیعت شرکت کنم. خودم یکی از نوازنده هاش میشم.و هرسال در یک سالن بزرگ و با تعداد زیادی ساز زرد و قرمز و بنفش شروع می کنیم به بداهه نوازی .
قاصدک هان چه خبر آوردی
و کجا وز که خبر آوردی
از شیب رمپ پارکینگ که بالا میام قاصدک های فراوان . تک تک یا چسبیده به هم در جمعیت های ۵-۶ تایی دور و برم شروع می کنند به چرخیدن و رقصیدن.الهی که من فدای وفای هرساله تان شوم. هر سال این وقت که میرسد دعوت نامه جشن رقصشان را برایم فرستاده اند. کی؟ هنوز تابستان تمام نشده. احتیاج به لباس رقصی نیست . احتیاج به تشریفاتی نیست. بی هیچ شیله ای.به هیچ آدابی. صاف و ساده و بی آرایه. در محاصره هزاران عروس سفیدپوش گرد و کپل که دور من می گردند.هرسال برای عروسی این همه عروس من دعوت نامه دارم
پادشاه فصل ها پاییز
پادشاه سخاوتمندی است .باهنر و خوش ذوق. مودب و مهربان. هنرمند و هنرمند نواز . در بارگاه این پادشاه هنرمند هزاران هنرمند هرساله رشد می کند و نمایشگاهشان را برپا می کنند . نقاش. موزیسین. عکاس . مجسمه ساز . شاعر ونویسنده.نمایشگاه سه ماهه ای از آثارشان را برای مشتریان به نمایش می گذارند . این سه ماهه پادشاهی آبستن حوادث عاشقانه هزاران عاشق از همه جای جهان است .
و من هرساله این سه ماه را تعطیل تعطیلم . از صبح تا شام در مجلس ساز و رقص و آواز میهمان این عزیزان مهربانی هستم که بی هیچ چشمداشتی دعوتم می کنند بی هیچ منتی پذیرایی می کنند و بی هیچ خواهشی با من می رقصند و برایم می نوازند.
دقیقا ۴۳ سال پیش بود . یا بهتر بگم ۴۲ سال و ۱۰ ماه و ۱۸ روز پییش. یک روز پاییزی که وقتی گفتی میرم نتونستم که تو دانشکده دوام بیارم.اون روزها من داشتم در بروکسل هنر می خوندم.بعد از اینکه وارد دانشکده پزشکی شدم و دیدم که با روحیات من جور در نمی آد .پزشکی رو ول کردم .و یک سال در افسردگی کامل بودم.
ماجرا از کلاس آناتومی شروع شد. از آنجا که قلب یک مردو جلوی چشمای من درآورد . همه رگ هاشو . عضلاتشو . دریچه هاشو نشانمون داد ولی نگفت که عشق از کجا واردش میشه و کجا می شینه و وقتی بخواد خارج بشه. کدام دریچه راهشو می بنده.
گفت که این قلبه معمولا ۷۰ تا در دقیقه میزنه.ولی من یادمه وقتایی که تو رو میدیدم خیلی بیشتر میزنه . حتی این اواخر تا ۱۲۰ تا رو شمرده بودم. وقتایی که باهم سینما مجستیک می رفتیم. یا تئاتر یا سالن رقص شبانه دانشگاه. حدس میزدم تا ۱۳۰ هم می رسید.
تو می تونستی خودتو کنترل کنی و من نه. واسه همین تو از شاگردای موفق شدی و من نه . من پزشکی رو ترک کردم و تو ادامه دادی.دانشکده پزشکی برای من ساخته نشده بود . اونجا فقط و فقط تو رو سوغات آورد.یه دختر شیطان که من به خاطرش سعی کردم پزشکی رو ادامه بدم ولی نشد. وافعا نشد. حتی حرفای تو هم نمی تونست منو وادار به ادامه کنه.
گفتم یه مدت مرخصی بگیرم . گرفتم ولی در بروکسل موندم . نمی تونستم به آنتورپ برگردم . آنتورپ تو رو نداشت . خالی خالی بود.تازه اسمش شبیه اسم تو بود . آنت قشنگم. آنت نازنین. آنت شیطان و دوست داشتنی.
تصمیم گرفتم برگردم .می دونستم چکاره بشم. هنر و مجسمه سازی . می خواستم روزی ۱۰ مجسمه از تو بسازم . همه جای خونه ام بذارم. بعد تو دانشکده ها و دانشگاه و تو میدان های شهر . تو منبع الهام من بودی. همه تنت رو از بر بودم . موهای موجدار خوش رنگت رو . بینی کوچک استخوانی که من با اون تو رو می شناختم. چشمایی که انگار درونش مشعلی روشنه . پر از نور و شراره. هزاران ایده داشتم .برای تو و برای خودم.
ولی تو گفتی که میری.گفتی که باید بری آمریکا و اونجا درست رو ادامه بدی. من اون روز فروریختم .کاعذهایی که طرح هامو روش کشیده بودم روی کف پارکت چوبی کافه ولو شد.بعدش فنجان فهوه از دستم افتاد و شکست. تو هیچ نگفتی . برخلاف دفعات قبلی که کلی حرف میزدی. ساکت فقط نگاهم کردی. و آخرش گفتی که می تونم با اون تا شیکاگو برم. حتی گفتی که می تونم تا موناکو با تو بیام برای بدرقه.ولی نمی خواستم که به سفری برم که تو را می برد و بر نمی گرداند .
و آن روز رسید
هنوز هم م با یاد آوری آنروز دلم می خواهد همه مجسمه هامو بشکنم.
هنوز هم کلاه قهوه ای مخملی ات .کت پشمی چهارخانه ات و اون دامن پشمی چین دار تنگت رو که باهم از لیژ خریده بودیم . یادم میاد . هنوز هم میدونم که شکلات ها را کجای اون کمدت قایم می کردی. هنوز می دونم که نامه های منو زیر کدام چراغ و در کدام اتاق می خوندی. هنوز می دونم ماره پات چنده . هنوز یادمه که توی کیفت چی ها میذاشتی . هنوز یادمه که کیف حصیری دوست نداشتی . هنوز یادمه که کیف جیر قهوه ای سوخته و کیف پارچه ای قرمز رنگ جزئ انتخاب های اصلی ات بودند .
هنوز پلاک ماشینی که تو رو از من دور کرد یادمه. هنوز هم قیافه راننده اش کابوس روزانه منه. هنوز هم هر روز ساعت نه بیدار میشم تا چمم به ساعت ۸ و ۲۶ دقیقه نیافته. هنوز هم سر راهم به خیابان پانزدهم از خیابان فرعی ژرژ کرون رد میشم تا از خیابان چهاردهم و جلوی اون آپارتمان قدیمی شماره ۱۱۳ عبور نکنم.
اولی این روزها دور و برم پره از مجسمه هایی به شکل آنت عزیزم. دیگر کمبود تو را حس نمی کنم . می دانم که الان در نیواورلئان هستی و پزشک سالخورده متشخصی شده ای که اوقات بازنشستگی ات را به کارهای خیریه سپری می کنی.
ولی چه کنم که عاشقی بازنشستگی ندارد. من ۴۶ ساله که عاشقم و در این ۴۶ سال بیشترین توجهی که به من شده .نگاه چپ راننده ماشینی بود که تو را از من گرفت.
آنت عزیزم بلژیک . بروکسل و آنتورپ و لیژ و بروژ و پاریس و فرانسه و اروپا یادگار های تو اند.
می خواهم مجسمه آخرم را از خودم بسازم . مردی که روی اسبی نشسته و اسب دو پای جلویی اش را بلند کرده است . مردی با لباس جنگ ولی با دستان خالی.
داریا فرانتسک ۱۹ ساله از براتیسلاوا ی اسلواکی دانشجوی رشته رقص دانشگاه پراگ در دانشکده هنرهای ظریفه.بسیار با استعداد و بسیار شاداب و شنگول. و مورد توجه تمام دانشجویان دانشگاه. پدر و مادر داریا ده سال پیش در تصادف اتوموبیل در راه بازگشت به حانه از تعطیلات تابستانی جان خودشان را از دست دادند.داریا از نه سالگی پیش مادربزرگ پدری اش که اهل چک بود در شهر اولوموگ زندگی کرد و وقتی مادربزرگ اش مرد پیش پدربزرگ پدری اش رفت تا اینکه دیپلمش را گرفت و در پراگ به تحصیل رقص پرداخت.
استعداد ذاتی و پشتکارش در یادگیری باله باعث شد تا موردتوجه قرار بگیرد و عضو گروه باله دانشجویان سالهای بالا ی دانشکده شود. در جشن کریسمس سال دوم تحصیلش و در جشن فارغ التحصیل دانشجویان طراحی پارچه ولباس با لباس های طراحی شده دانشجویان رقص هایی اجرا کرد که خیلی خیلی مورد توجه قرار گرفت.
داستان رقص هایش داستان دخترکی بود که پدر و مادرش ساکن آسمان بودند و خود نیز زمانی در آسمان می زیسته ولی یک روز برفی ابری که روی آن ایستاده بود تکه تکه شد و او به زمین سقوط کرد.و در یک مزرعه افتاد . حیوانات آن مزرعه کمک کردند که دوباره اسباب پروازش جور شود و در یک روز که باد شدیدی می وزید به کمک چتری که از صاحب مزرعه گرفته بودند .داریا را دوباره به آسمان فرستادند.
داریا در طول سفرش در این داستان از فراز جنگل های مرطوب و بارانی.کویرهای خشک و داغ. کوه های برفی و سرد. شهرهای پرجمعیت و کثیف گذشت تا در یک روز تابستانی به پدر و مادرش که روی باری نزدیک دریای جنوب ملحق شد.این نمایش داستان زندگی داریا هم بود
حالا داریا در آستانه سال سوم دانشجویی اش دعوت نامه از دانشکده های وین اتریش و مسکو روسیه را در جیب دارد و از گروه های مختلف دعوت به کار شده است.ولی قصد دارد تا تحصیلش در رشته رقص و نیز موسیقی (که برای بعد از رقص برایش برنامه ریزی کرده ) تمام نشده به کار حرفه ای نپردازد.
برای داریای عزیزم در تمام مراحل زندگی اش آرزوی موفقیت دارم.
پرواز کن
پرواز کن
که اوج آسمان ها انتظارت را می کشد .
پرواز کن
که بادها زیر پایت در تلاطم اند
که خورشید برایت چشمک می زند
که ماه برایت سفره پهن کرده است.
و من هر روز و هر شب
در چشمک هر ستاره ای
در پرتو هر اشعه خورشید
در تکه تکه های ابری
تو را می بویم
تو را می جویم
تو را می گویم
بیدار که شدم حالم خوب نبود . از پرهای سفیدی که دور و برم ریخته بود فهمیدم که پیشم بوده. ولی الان نبود.حالا بالشم و تشکم گرم نبود که بگم تازه رفته.ولی یک پر روی بالشم بود.
به نشانه قدیم ها که موقع رفتن یکی از پرهای خودش را برایم می گذاشت.
ساعت ۵.۴۳ صبح بود. تشنگی عجیبی سراغم آمده بود . از آن تشنگی هایی که هنگام خستگی سراغم می آید .
ولی من که خسته نبودم.تازه از خواب تازه بیدار شده بودم.
لیوان آب بالای سرم را خوردم . خنک خنک بود . انگار همین الان برایم آورده بودند. ولی یادم آمد از ساعت ۱۲ شب تا حالا لیوان آب خنک نمی ماند.
چراغ مطالعه بالای سرم را روشن کردم. ملافه ام را که کنار زدم حیرت کردم. پر از پر بود . انگار پر مرغی را این زیر کنده اند. پرهای سفید سفید سفید.
کی اینجا بوده؟ چکار می کرده؟ با کی کلنجار رفته؟ غیر از من کس دیگری اینجا نیست . من هم که عادت ندارم بال هایش را بکنم.
تازه وقتی پیش من می آید بال هایش را در می آورد و کنار تخت می گذارد . زیرا که مزاحم من شیطان می شود .
شیطان و فرشته که هم آغوش نمی شوند.وقتی بالهایش را دربیاورد من قول میدهم که شیطان نشوم.
آتش را کنار می گذارم .
ولی با اولین آغوش دوباره آتشی در درونم برپا می شود. هر دومان را می سوزاند .
او را بیشتر و مرا کمتر.
آتشم به او هم سرایت می کند. داغ می شویم . ذوب می شویم و یکی می شویم .
آتش می گیریم و می سوزیم و دود می شویم .
و این گونه از بهشت فرار می کنیم .
بدون اینکه خدایی ما را ببیند.
بعد از گشت و گذار در هرجایی غیر از بهشت . خابمان می برد .
ولی زمهریر صبحگاه بهشت بیدارمان می کند .
او بالهایش را می پوشد و من زوبین آتشم را . می بوسمش و او به یادگار پری به من میدهد.
تا شبی دیگر و دیدار دزدکی دیگر .
وقتی که خدایمان خواب خواب است . قراری دیگر و آغوشی دوباره
من این برگم ؟
یا این کفش ها ؟
یا صاحب این کفش ها؟
یا این باران پاییزی؟
یا این چتر؟
یا این باد؟
هرچه که هستم. کوتاه کوتاهم.
به کوتاهی نفسی که فرو میرود.
به لطافت بارانم . به مهربانی نسیم.
به ارزشمندی چتر در روزی که به کار آید
به ارزش طلایی که با آن این برگ ها رنگ خورده اند.
هرچه هستم .هستم
هرچند زمانی نبوده ام
و زمانی هم نخواهم بود .
قدرم را بدان.
برای من خیلی جالب بود که نهنگ که بزرگترین جانور روی زمینه .چطور برای سیرکردن خودش از ریز ترین جانور روی زمین استفاده می کنه.یعنی پلانکتونها. یعنی یک نهنگ چقدر چقدر پلانکتون باید بخوره تا سیر بشه.
توی چندین کتاب و چندین فیلم دیده و شنیده بودم که پلانکتون ها(جانوران میکروسکوپی و ریز دریا )خوراک اصلی نهنگ ها را تشکیل می دهند. ولی برام مشکل بود درکش.
تا چندین روز پیش که داشتم زرشک پلو با مرغ می خوردم این مساله حل شد.
از بس زرشک پلو با مرغ خورده بودم که به مرز انفجار رسیدم.-زرشک پلو جزئ از غذاهای محبوب منه. البته توی لیست ۶۵۴۳۷۹۸۹۵ غذایی که خیلی دوستش دارم.
تازه فهمیدم که چطوری یک موجود گنده - مثل من و نهنگ- چطور میتونه با خوردن موجودات ریز-یعنی برنج و زرشک و پلانکتون- خودشو سیر کنه و یا بهتر بگم خودشو خفه کنه.
خدایا به خاطر زرشک پلو با مرغ و قیمه و قورمه سبزی و میرزاقاسمی و کلم پلو شیرازی و کباب بناب و کشک بادمجان و. ماکارونی و کوفته تبریزی و نازخاتون ازت متشکرم.
من چند روزی مسافرت هستم. تا ۱۰ شهریور . برمیگردم و با داستانهای بهتر