عجله داشتم . نمی توانستم تا شب صبز کنم. می خواستم هرچه زودتر کار را تمام کنم. در درونم غوغایی برپا بود.
از اول صبح تا حالا این سی و چهارمین یا سی و پنجمین سیگاری بود که کشیده بودم.این رو از پاکت خالی اول و دو سه سیگار مانده پاکت دوم فهمیدم. فکر می کنم طول و عرض قصابیم را برای هزار بار طی کرده بودم .
نگرانی نداشتم . فقط عجله داشتم.دلم می خواست که به خواسته درونم برسم.قرار بود ساعت نه شب فرناندینهو سانتوز آگویئلرو-ملقب به نانو- رو ببینم.
نانو کاره ای نبود ولی همه کاره بود. سگ می خرید سگ می فروخت . جنگ سگی ترتیب می داد.خروس بازی می کرد اسب و الاغ را به جان هم می انداحت تا جفت گیری کنند و برای تماشایشان از مردم پول می گرفت .همین کار را با سگ های مردم هم ترتیب می داد.سگ های نر وحشی داشت که آماده حمله و تجاوز کردن به سگ های ماده بی پناه یا فراری یا دزدی می شد که به همین منظور از گوشه وکنار شهر سائوپولو می دزدید.مخصوصا لت و پار کردن سگ های افراد ثروتمند طالبان بیشتری داشت.
نانو در کار خرید و فروش اجناس قاچاق و دزدی هم بود. ولی با افراد پلیس سائوپولو رفاقت داشت و با مقداری پزو سروته قضیه هم می آمد.
ناهار نتوانستم بخورم . هرچه ماته (نوشیدنی محلی برزیل و اوروگوئه که از قند نیشکر بدست می آید)چاشنی کار کردم افاقه نکرد.ماته گرمم کرد ولی حرصم را نخواباند.سری به کافه فرانو زدم.مسابقه خروس بازی برقرار بود . با خودم گفتم این حیوانهای لعنتی نکبتی بدبخت برای چه همدیگر را لت وپار می کنند. و مردم از چه چیز این کار خوششان می آید.خروس ها به هم می پریدند و ناخن هایشان را به تن هم فرو می کردند و به کاکل های هم نوک می زند.سروکله شان خونی بود.و این وحشی ترشان می کرد.
پاکت سیگارم تمام شده بود . خواستم سیگاری دیگر بکشم ولی ترجیح دادم متفاخرانه سراغ نانو برم یک پاکت ده عددی سیگار برگ خریدم و اولی را همانجا آتش زدم . پک محکمی که به برگ زدم حرصم را خواباند.ولی وقتی یاد مامی افتادم دوباره آتش گرفتم.
ساعت شش شده بود و هوا داشت کم کم رو به تاریکی می رفت. به رستوران بنیتو در میدان سنت پاکو رفتم برای خودم مرغ کبابی با سس تند و ذرت وسیب زمینی به همراه ماته سفارش دادم . بنیتو خودش غذا را آورد و کنارم نشست.احوالم را پرسید .جوابی ندادم و به مرغم گازی زدم.پرسید که آیا رو تصمیم خودم هستم؟ شانه هایم را بالا انداختم و یک قاشق ذرت را درسته بلعیدم و لیوان ماته را پر کردم. بنیتو بلند شد و رفت.
تا ساعت ۷.۳۰ در رستوران بودم .بلند شدم و پول شام را حساب کردم . بنیتو نگاهی به من انداخت و دستش را بسویم دراز کرد. با او دست دادم . بلند شد و آمد و بغلم کرد . من هم او را بوسیدم و بغلش کردم.
از رستوران که بیرون آمدم هوا دیگر تاریک شده بود. کتم را مرتب کردم و در شیشه رستوران نگاهی به خودم انداختم .همه چیز مرتب بود .سیگارم را روشن کردم و راه افتادم .
به نزدیک بندرگاه که رسیدم به سمت کشتی ایتالیایی پیچیدم . قرار امشب نانو و بقیه دارودسته اش در کنار کشتی رافائلو بود. از کنار لنج های ماهیگیری که رد می شدم .سیگارم را پرت کردم. همینجا بود که نانو کثیف مامی عزیز من را قربانی کرد . آن روز سگ ماده ای پیدا نکرده بودند و نوچه هایش مامی مرا دزدیدند.و سگ های نرش بعد از آش ولاش کردنش ولش کردند . پیکولو دوست نانو هم با تپانچه کمری اش حساب مامی را یکسره کرد.
گوشه دور ایستادم و کارهایشان را تماشا کردم.امشب چهار سگ ماده و دو سگ نر را قربانی کردند.آخر شب که رسید نانو از نوچه هایش جدا شد و به طرف سمت دیگر اسکله به راه افتاد .دنبالش راه افتادم . به از مسافتی سرعتم را بیشتر کردم و از پشت بهش رسیدم . صدای پایم را که شنید برگشت .و در نور کشتی ها و ماه مرا شناخت . با من دست داد و احوالم را پرسید . گفتم که خوبم و سیگار برگی تعارفش کردم . گرفت و برایش روشن کردم خودم نیز یکی را روشن کردم و گوشه لبم گذاشتم.
به من گفت که از مرگ مامی متاسف است . گفت که نمی دانسته مامی من بوده و گرنه چنین بلایی را سرش نمی آورده. مطمئن بودم که دروغ می گفت . همیشه استخوان سگ هایش را از من می گرفت و همیشه هم مامی را می دید. مامی عزیزم را که با توله اش تونا جلو مغازه می لولیدند. گفتم که اشکالی ندارد . اگر واقعا نمی دانسته .
حرف زنان و سیگار کشان رفتیم به نزدیک کشتی های ماهیگیری که رسیدیم . سرعتم را کم کردم . به نانو گفتم می تونی فقط بهم بگی که مامی کجا کشته شد . چون می خواهم فردا برایش گل بیاورم . با دستش به سمت شرق و نزدیک کشتی اسوالدو اشاره کرد.گفتم که مکان دقیقش را نشانم بدهد . به آن سمت راه افتادیم . در راه گفت که اگر بخواهم می تواند سگ خوبی از سگ های دزدی به عنوان معذرت خواهی هدیه کند . گفتم که نه لازم نیست.
به محل قتل مامی رسیدیم .هنوز می شد لکه های خون چند شب پیش را روی زمین تشخیص داد.جعبه سیگار برگم را درآوردم و سیگاری تعارفش کردم . سیگار را گرفت و روی لبش گذاشت . خودم نیز سیگاری برداشتم و دست در جیب کتم کردم که فندکم را دربیاورم .سردی لبه چاقویم را احساس کردم که صبح تیزش کرده بود و از صبح به تن هیچ گ.شتی نزده بودم مبادا که کند شود.
سیگارش که روشن شد . پک عمیقی زد و دودش را به آسمان داد. دود مستقیم به سمت ماه می رفت که چاقویم در شکم نانو فرورفت.
سیگار از لبش افتاد . نگاهم کرد . نگاهش کردم . دوباره چاقو را در محل دیگری از سینه اش فرو کردم. گفتم که متاسفم ولی نمی توانم مرگ نانی را فراموش کنم. نتوانست تقلایی بکند. ضربه سوم چاقو را زمانی خورد که پشتش به من در حال فرار بود.
با ضربه چهارم دیگر افتاد . و ضربه پنجمم کارش را ساخت. چاقویم را با شلوارش تمیز کردم . هیکل کثیفش را در دریا انداختم و به سمت خانه راه افتادم.
سیگار برگم را با لذت روشن کردم و با ولع تمامش کردم .
به خانه که رسیدم .تونا به سویم دوید . بغلش کردم و بوسیدمش. او نیز گویا از قضیه بو برده باشد . دستم و صورتم را لیسید . جگر خوکی برایش بریدم و جلویش گذاشتم .
با تکان دادن دمش تشکری کرد و شروع به خوردن کرد.
لونا بارتولومئو ۲۵ ساله دانشجوی رشته باستانشناسی دانشگاه بارسلونا تصمیم گرفته تابستان امسالش را اینگونه به سفر بپردازد . با یک کوله پشتی و شهر به شهر و با هر وسیله نقلیه دم دست.از قطار و اتوموبیل های شخصی که در جاده ها سوار می کنند تا کشتی و اتوبوس. شبها رو هم در دم دست ترین جاها به صبح می رساند. مسافرخانه های ارزان .کمپ های چادری. ترمینال ها. فرودگاه ها تا هم هزینه کمتری خرج کند و هم بتواند جاهای بیشتری ببیند .مقصد نهایی او یونان و ترکیه خواهند بود.خرابه های اف اس در استانبول و مقبره شیخ عارفی که در قرن ۱۴میلادی میزیسته و در کونیا دفن است.کتابهای او اکنون در اروپا بسیار چاپ می شوند و از آنجایی که امسال ۷۰۰ سالگردش در ترکیه جشن گرفته میشود و مراسمی مفصلی ترتیب داده شده است.مسیری که انتخاب کرده از اسپانیا و آندورا و فرانسه و ایتالیا و سوییس و اتریش و مجارستان و رومانی و بلغارستان و یونان و ترکیه می گذرد و از یونان و اسکوپیه و صربستان و بوسنی و کرواسی و اسلوونی وایتالیا و جنوب فرانسه و اسپانیا دوباره به بارسلون برخواهد گشت.وزمانی حدودا ۵۰ الی ۶۰ روز را پر خواهد کرد.برنامه خوبی خواهد بود.اگر بتواند بر خستگی راه غلبه کند و بر زمان بندی اش مدیریت خوبی خواهد بود.

لیزا پرسلی ۲۵ ساله دوست لونا نمی تواند از اسپانیا خارج شود زیرا باید خود را برای هفته مد بارسلون و مادرید آماده کند. شانس خوبی نصیبش شده تا در این نمایشگاه های بزرگ لباس و آرایش و مد خودی نشان دهد و چشم یکی از این گروه ها را بگیرد.از دولچه .گابانا گرفته تا شانل و والنتینو و رالف گوچی و ورساجی .اسمهای بسیاربزرگی هستند تا هر انسان طرفدار مد و لباسی را میخکوب کند.حقوق مناسبی هم پیشنهاد شده و در کنار آن کنار آرایشگران بزرگ این برند ها خود یک کلاس آموزشی است .اشکالی ندارد یک تابستان از دست برود ولی قدم های بلندتری در آینده کاری لیزا خواهد بود.دنیای مد دنیای جذابی برای لیزا است ولی می داند که برای رسیدن به اهدافش باید به بعضی ها باج هایی دهد .زیرا دنیای هنر بدون باج به کله گنده هایش انجامی نخواهد داشت

در خلال سفر لونا .آلفارو لارا دوست پسر لونا با نورا فرنانو هم اتاقی و دوست صمیمی لونا تعطیلات مشترکی را در مالت میگذرانند تعطیلاتی که شاید ورق آینده را برای هرسه نفر به طور متفاوتی بگشاید.آلفارو از لونا خسته شده و فکر می کند که نورا گزینه بهتر.جذابتر و مناسبتری برای سالهای آینده باشد.دوستی آنها از ماه های قبلی که لونا برای سفرهای تحقیقاتی اش به پرو و اکوادور رفته بود شکل گرفت و در غیاب لونا دوستان صمیمی شدند .البته صمیمی که چه عرض کنم .یه خورده بیشتر از صمیمی. طوری که قرار و مدار ها هم گذاشته شد و اسم بچه هایشان هم انتخاب شد.محل زندگی هم و رنگ دیوارهای خانه و تعداد اتاق ها و رنگ ملافه های تخت خواب و رنگ پرده ها . جزییاتی بیش برای حل اختلاف نمانده است. مانند اینکه برای عروسی چه بپوشند و مهمانها چند نفر باشند.و ماه عسلشان آیا ماکائو باشد یا برزیل؟

تززا اسکالونی دیگر همکلاسی لونا امسال تابستان فجیعی داشت پسری که دوستش داشت ولی پسرک خبردار نبود ازدواج کرد و ترزا تا مرز خودکشی و نابودی پیش رفت.دیدن دیه گو در لباس دامادی با دختری دیگر بسیار آزاردهنده بود و ترزا با افسردگی تابستان را گذراند .دیه گو دوست دوران بچگی ترزا بود ولی با مشغول به تحصیل شدن ترزا در بارسلون و کار کردن دیه گو در مایورکا در جزایر قناری فاصله بیشتر شد و آنها دو سالی بود که خبر زیادی از هم نداشتند .و در آخر هم کار به همخوابگی ها با آخرین پسری که در خیابانها میدید کشاند. می خوارگی و بدمستی برای لحظه ای فراموشی....فراموشی آنچه که ترزا بدبختی و بازی بد روزگار می نامد

سارا فلورس هم تابستان امسالش را به نمایش های خیابانی و زندگی کولی وارانه در سویل .در گرمای نزدیک به ۵۰ درجه تابستان سویل روزها را در پیاده رو ها و میادین شهرهای ایالت های جنوب اسپانیا به نمایش های کولی وارانه گذراندن و خواندن اشعار جنوبی و رقص های محلی و شبها در زیر نور ستارگان به میلونگاهای کولیان گوش دادن . تجربه جالبی برای یک دختر شمال اسپانیاست. برای کسی که عاشق مردم شناسی است . دوماه بودن در جنوب اسانیا که آمیزه ای از فرهنگ عربی آفریقایی کولی اسپانیایی است تجربه بدیعی است تا حدی که سارا وسوسه شده باستان شناسی را که تمام کرد مردم شناسی بخواند .
تابستان که بگذرد باز این پنج دختر به شهرشان برخواهندگشت اما با تجربه های متفاوتی از داستان زندگی. کدام غمگین کدام رنگین کدام سنگین .زمان نشان خواهد داد شاید سرنوشت باعث شده که ترزا به دیه گو وصال ندهد تا در آینده با میگل سانتی مجسمه ساز بااستعداد اهل باسک آشنا شود . و شاید لیزت از کمپانی جورجو آرمانی شاخ اسپانیا دعوت به کار شود و شاید لونا با عارف تورامان معمار ترک ساکن بورسا که در قونیه آشنا شده اند نامزد شود و شاید آلفارو و نورا در خلال برگشت به اسپانیا هواپیمایشان سقوط کند و یا کشتیتفریحی شان غرق شود.شاید لونا زودتر از نورا و آلفارو تصمیم بگیرد که نامزدی اش با آلفارو را به هم بزند. شاید دیگر این چند نفر باهم در بارسلون گرد نیایند . شاید بارسلون دیگر اقامتگاه هیچکدامشان نباشد. شاید .................
می تونم مثل پردیس بگم این تمام حال من است
یا اینکه این عکسو تفسیر کنم و بگم ناخنی که این همه تمیز لاک خورده و ساق پایی که چنین تروتمیز است و پاهای لختی که چنین بیخیال یا از سر لذت فراوان روی داشبورد ماشین لمیده است.و آفتابی که چنین درخشان بر ماشین تابیده که ما رنگ زرد خورشید را در کل عکس حس می کنیم.فقط و فقط در یک تعطیلات بی دغدغه رخ می دهد . حالت آرایش و حالت نشستن این پاها نشانگر چنین آرامش فکری و راحتی خیالیست.من لذت بردن را از تعطیلات از این عکس استشمام می کنم .
یا می تونم بگم:
فدریکا برتوتو ۲۵ ساله دانشجوی رشته تثاتر دانشگاه میلان به همراه لوکا فیلیپه دوست پسر جدیدش که اهل سیسیل و شهر پالرموست و در میلان طراحی صحنه می خواند برای تعطیلات به سینا رفته اند.شهری که برخلاف میلانی همیشه آفتابی است و ثراسرش را مزارع انگور احاطه کرده اند.و درختان زیتونش پراکندگی وسیع دلنوازی ایجاد می کند.باغ یکی از دوستان لوکا اقامتگاه آنهاست و خانواده ای گرم و صمیمی و نیز هنرمند که سعی می کنند برای مهمانان و دوستان پسرشان خاطرات خوبی بسازند. مهمانی های شبانه در فضای آزاد و در زیر ستارگان بیشمار آسمان سینا و روزها شنا در استخر کوچکی که در یک گوشه باغ و در کنار دو درخت سیب قرار دارد و نیز پیاده روی در دشت های وسیعی که بوی انگور و زیتون می دهد و صدای پرندگان بی شمار ی که برای خواندن روز و شب نمی شناسند.موزیک.نقاشی و مجسمه سازی و عکاسی در کنار خواب ۱۲ ساعت در روز بهترین خاطرات تابستان امسال فدریکا خواهند بود و آفتابی که تن برهنه فدریکا را هوس می کند و چمن هایی که آغوششان برای آفتاب گرفتن روزانه باز است .
مزاحم تعطیلات تابستانی دوستان عزیزمان نمی شویم