بچه که بودم تابستان بود. من و سیامک و رامین یک شرت اضافی می پوشیدیم و دور از چشم مامان و بابا و عمو وزن عمو و عمه می زدیم به رودخونه .دو سه ساعت شنا می کردیم و روی ماسه های ساحل رودخانه گدار دراز می کشیدیم و خودمان را گل مالی می کردیم. بعد از دوسه ساعت آب بازی از مزرعه سرراهمان آفتابگردان و بلال می دزدیدیم و پاچه های شلوار رامین را گره می زدیم و کیسه ای می ساختیم. و بلال ها را و خیار ها را و خربزه ها را و آفتابگردان ها را داخل شلوار می ریختیم و فرار می کردیم.گاهی نیز که زمستان می شد جوجه های مرغ ها را می دزدیدیم و د کلاه کاموایی رامین مخفی می کردیم و به خانه مادر بزرگ می آمدیم. فقط و فقط به این امید که مادربزرگ فحشمان بدهد و ما بخندیم.
بچه که بودم تابستان بود.و من و مهدی و عزیز و کاظم دوباره شرت اضافه می پوشیدیم و سوار دوچرخه های کودکانه مان می شدیم (یاد دوچرخه آبی فرمان بلند مدل هارلی دیویدسونم بخیر که یکبار که می خواستم جلوی چشم اعظم دختر همسایه با ول کردن فرمان دوچرخه سواری کنم نامردی کرد و منو به زمین زد و دسته سمت راست خودش هم شکست)و به زرینه رود می زدیم.دور از چشم مامان ودایی و خاله وزندایی و نصرت خان.فقط به آرزو می گفتیم که حواست باشد.و باز حمام آفتاب می گرفتیم و گل مالی می شدیم و بعد مهمان سیب زمینی کباب فروشی و دوغ فروشی خیابان سیمین . که چه مزه ای میداد خوردن یک سیخ جگر با دو لیوان دوغ پر از شوید آقا شاپور.
بچه که بودم تابستان بود.و من لقمان وارسطو و ابراهیم واردشیر شرت اضافی می پوشیدیم و به سیمینه رود می زدیم.گلین و مالین می شدیم و لقمان و ارسطو که خجالتی بودند و با شلوار شنا می کردند اما چه نترس بودند و خرچنگ هایی بزرگتر از کف دستمان شکار می کردند و چنگک هایش را می کندند. اجازه میدادند که از سروکولشان بالا رود. و همه اینها دور از چشمان بابا و کاک حسن شریک مزرعه بابا بود.و از آنجا به مزرعه سیفی جات می رفتیم و هندوانه با سنگ می شکستیم و کل صورتمان از آب هندوانه شیرین می شد و چرکین و از آنجا به بالای درخت سنجدی می رفتیم که زاغی با آب و گل و شاخه ها لانه می ساخت و من که همیشه متحیرلانه او بودم هرگاه خواستم لانه را از جا در بیاورم زیر لانه کنده می شد و برسقف ماشین رنوی پدر می افتاد.
بچه که بودم با اسماعیل و وحید و داوود به گاومیش چرانی می رفتیم ومن ومحمد همیشه هوس سوار گاومیش داشتیم و یکبار که سوار آن حیوان نجیب شدیم و من در لگنگاومیش می نشستم و با هرقدم گاومیش چپ و راست می شدم .آخر عصر تابستان خسته و کوفته با گاری آقا یدا... به خانه بر می گشتیم و از لقمه نان محلی و ماست گاومیش خاله عطیه مست می شدیم.
بچه که بودیم به مهدی وعزیز و شهریار با چوب به جان مرغان همسایه ها می افتادیم . و یکبار شهریار جان یکیشان را چنان گرفت که جان به جان آفرین تسلیم کرد. و مهدی مرغ کله کنده را به صاحبش فرستاد که ما این را از زبان و دهان روباه ربودیم.
بچه که بودیم روزگارمان به آدن و رفتن در جاده های خاکی دهکده های تابستانی می گذشت. به روباه گرفتن و توله سگ گرداندن و خروس جنگاندن و کبوتر هوا کردن و گوساله فراری دادن و گربه رقصاندن.
بچه که بودیم بمباران بود و تعطیلات .و روزگار ما در روستا می گذشت مبادا یکی از آن بمب ها بر سر شهری فروبریزد و ما زنده نمانیم.حسین و علی و غلام رضا و موسی و صمد و محمد و تقی و داوود و تیله بازی و شیرخط و فوتبال و والیبال و منچ و گل یا پوچ و ................
بچه که بودیم نه غمی داشتیم و نه غصه ای .بچه که بودیم نه دغدغه داشتیم و نه اضطرابی.بچه که بودیم با دو تومان ذوق مرگ می شدیم و با پنج قران دق مرگ.
بچه که بودیم.........
کاش همیشه بچه می ماندیم.
ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
*
یک عکس مستطیا افقی با حاشیه ای سیاه ! که نمی دانم منظور عکاس از این حاشیه چه بوده است؟
قدم های فردی رو می بینم که از بالا و وسط عکس وارد شده و از سمت پایین و راست از عکس خارج شده. قدم های اول قدم های استوار و درستی بوده پر از نشاط و انرژی ولی قدم های آخر مخصوصا قدم های پای چپ کشیدگی روی ماسه ها نشان میدهد و این نشان خستگی است .هرچند شاید شما بپرسید مگر برداشتن هشت الی ده قدم مگر خستگی دارد ؟ و من خواهم گفت که: تو مو می بینی و من پیچش مو.
این قدم های مسیر یک عمر هست و تو می توانی سن این انسانی که زمانی از اینجا گذشته را با شمردن چوب خط هایی که بسان نیزه سیاه در جای پایش فرو رفته اند بشماری: یک.دو.سه .چهار.پنج.شش.هفت.هشت.نه.یک نیزه سیاه تر و کلفت تر به نشانه ده.یازده.دوازده.سیزده.چهارده.پانزده.شانزده.هفده.هجده.نوزده.چوب کلفت تر و سیاهن تر به نشانه بیست.بیست و یک .بیست و دو.......من نمی شمارم .می بینی که شمردن این چوب خط ها چه دردناک است . دقیقا دردش به انازه کسی است که این ها بر تنش فرو رفته اند . آری ما همدردی می کنیم با وی . چرا همه مان بر تن خویش تعدادی از این نیزه ها را داریم.به اندازه پوست کلفتی مان در این کارزار.و زخمی عمیق و کاری در قدم ششم یا هفتم پای چپ . از چیست ؟ از هرچه که تو فکر کنی می تواند باشد.از .... . یا از ..........بگذریم.مانند همین فرد که گذشته است. و خود شاید زخم کاری برتن کس دیگر بوده است و رفتنش زخم کاری بر پای دیگری.و این صفحه شنی مانند هر صفحه شنی با کوچک ترین بادی و یا کوچک ترین موج آبی شسته و پاک خواهد شد.
نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.(نمی دانم این شعر درست است یا نه.تو درست فرضش کن)
و به همین خاطر است که حاشیه سیاه برازنده چنین لوح شنی است.
بشماریم دوباره؟:
یک.دو.سه.چهار.پنج.شش.هف...ه....ن......................
یا بگذار و بگذر
عکسی مستطیلی با قطع عمودی
پسربچه ای ۳-۴ ساله دست در دست پدر یا مادر؟ در حال عبور از جوی باریکی عستند که از وسط عرض بالای عکس رد شده و از وسط ضلع پایینی عبور می کند.زوم تصوير روي پاهاست براي همين .هم پس زمينه و هم پيش زمينه مات هستند.زمين حالتي مرطوب و باراني دارد -اين را از انعكاس تصاوير انتهاي عكس بر روي سنگفرش ميشود فهميد.پسرك داستان در حال عبور از يك مرحله و ورود به مرحله ديگر است . و اين به تنهايي ميسر نيست .بايد دستش گرفته شود و از ايم مرز عبور كند .قدم هاي اوليه بر روي زمين.تا قبل از اين در بغل پدرومادر به اين طرف و آنطرف حمل ميشد و حالا بايد روي پاهاي خود بايستد و حركت كند .اما براي غلبه بر اضطراب و ترس ابتدايي بايد دستي گرفته شود و همراهي باشد.و بودن اين همراه بسيار مهم است . درسته كه پاهاي اين دو نفر روي هم افتاده باشد ولي مي توانم نزديكي اين دو را به هم حس كنم .نه نزديكي فاصله كه نزديكي روحي و وابستگي كهتر را به مهتر و اين باعث شده كه پسرك قدمهايش را محكمتر بردارد.و اين طمانينه به خوبي احساس ميشود. لباس هاي پسرك نيز در نوع خود فابل توجه و تحسين برانگيز است . با وجود سن كم لباس هاي مردانه انتخاب شده.كفش كتاني و شلوار كتان شش جيب ارتشي به همراه كاپشني مردانه. پسرك ما دارد بزرگ ميشود و اين بزرگي بايد با ابزار بزرگي همراه شود .
بروجلو پسرك من و نترس. تو مرحله اي مهم را پشت سرگذاشته اي و اين يكي مرحله برايت مشكل تز اولي نخواهد بود اگر همراه و پشتيبان خوبي داشته باشي.
چیزی که در این عکس نظر من را بسیار به خود جلب نموده و تلالویی بسیار فراوان داشته است.نه مزرعه ذرتی است که معلوم نیست این حوا در آنجا چه می کند و چرا طول بوته هایش اینقدر بلند است؟و از آن عجیب تر اینکه چرا همه بوته های ذرت نر هستند و بوته ماده ای که بلال آویخته داشته باشد نمایان نیست.ونه هیکل زیبا و برهنه این بانوی خوش تراش که خوش تراشیش از چانه بسیار شکیلش پیداست.و نوک چانه برجسته ای که گودی نوک چانه بسیار هوس انگیزش کرده است و خطی مستقیم که از نوک چانه به سمت زاویه فکش کشیده شده است و بسیار متوازن و موزون است.و نه لب قلوه ای جذابش که دورش با مداد آرایش مناسبی به شکل زیبایی خط کشی شده و مشخص ترش کرده است.و نه بینی نوک تیز ی که متناسب است هرچند سوراخ های بینی اش اندکی پهن و بزرگ به نظر می رسد . ونه گوش به ظاهر بزرگش که اندکی از لبه بالایی لاله گوشش را موها پوشانده باشند.و چند تار مو هم بر روی گوشش ریخته باشد. و نه ناخن های بلندش که با لاک سفیدی در قسمت انتهایی ناخن-یعنی قسمتی از ناخن که از گوشت جدا می شود- مزین شده باشد و نه دستبند پهن نقره ای که به جای مچ دست بالاتر از آرنج نشسته باشد و نه موهای نسبتا بلند تیره ای که چند تار جلوی پیشانی رنگ روشن خورده باشد برای افزایش جذابیت وکنتراست رنگی موها.و نه اندام برهنه ای که مشخص نیست در وسط مزرعه ذرت چه می کند؟
تنها نکته بسیار برجسته این عکس عینک چشم دخترک است و مهم ترین قسمت این عینک نه آفتابی است که بر لنز دودی تابیده و در حال درخشیدن است که مارک تجاری بسیار معروف شانل است که در قسمت ابتدای بازوی عینک و در مقابل دوربین عکاسی درخشش بس نامتعارف دارد.
و این است راز تلبیغات در موفقیت دنیای تجاری امروز .
و این یعنی رئالیسم جادویی که گارسیا مارکز مبدع آن بود : حضور این دختر در وسط مزرعه گندم چه باورپذیر است!!!!
تقلا می کنم . تقلا می کند به نفس نفس می افتد. با دستهایم یقه پیراهنش رو می گیرم.
ناخن های انگشتانم را در گردنش فرو می کنم.
از فشاری که ناخن هایم بر پوست گردنش وارد می کنم آخی سر می دهد.
انگار که لبه چاقویی بر گردنش نهاده اند .ناخن هایم را مدتی طولانیست که کوتاه نکرده ام.
به چپ و راست و عقب و جلو می کشاندم تا تعادلم را به هم بزند.
به پهلو هلم می دهد.
لگدی به پهلویش می زنم فریادی می کشد .با صدایی دردناک پدرسوخته ای حواله ام می کند .
نگاهش می کنم و خنده ای شیطانی سر میدهم .
می گم : خودتی .
سرشانه هایم را فشار می دهد انگشتش را در گودی کتف و ترقوه ام فرو می کند .
درد تنم را فرا می گیرد. هلش می دهم . دستانش را ول می کند و دوباره دور شکمم
حلقه می کند.
فشار زیادی احساس می کنم.دنده هایم درد می گیرد.نمی توانم نفس بکشم.
اگر وضع به همین گونه ادامه پیدا کند خفه خواهم شد.
فریادی می کشم و گلویش راگاز می گیرم.دادی می زند وبه زمین می افتد.در حالی که هنوز
ولم نكرده است . من هم می افتم اما طوری تنظیم می کنم که روی او بیافتم و ابتکار عمل
بعدی را از او بگیرم و خودم حمله بعدی را شروع کنم.
روی سینه و شکمش می نشینم وبه سر و صورتش سیلی و مشت حواله می کنم.
می خواهد بلند شود ولی نمی گذارم .موهایش را می گیرم و می کشم و می خوابانمش.
قدرت رویارویی با من را ندارد.
این را فهمیده ام.می خواهد که فرار کند .مدام به من فحش می دهد.گاهی ضربه ای حواله ام
می کند.
دستم را روی گلویش می گذارم وفشار می دهم.
مدتی تقلا می کند و ناله های خفیفی می کند و ساکت می افتد.
مدتی صبر می کنم.مبادا حقه ای در کار باشد .
پیروز مندانه نگاهش می کنم و خنده ای فاتحانه سر می دهم.
مادرم از آنطرف می گوید: پسرم.عزیزم.قند عسلم .بسه بیا پایین.کشتی باباتو.تازه از سر کار
اومده بذار کمی استراحت کنه.
پدرم می گوید: ولش کن بچه رو . داریم باهم حال می کنینم.
(نوشته خودم به تاریخ جمعه ۱۵ تیر ساعت شش و سی دقیقه عصر)
چیزی که منو مجذوب این عکس کرده نه ناخن های لاک زده و مانیکور شده و تمیز این خانمه . نه موهای رنگ شده و مرتب و شانه شده اش که با ابروهای رنگ اصلی خانم در تضاد است. نه لب هایی که سرخی کاتیک اش حتی از پس عکس بلک اند وایت به چشم می زند .نه دندانهای سفید و مرتبش که با فریمی سرخ رنگ و هوس انگیز به نمایش گذاشته شده است.نه حلقه ای که به انگشت شست دست سمت راست دخترک زیبارو پوشیده شده است .و نه دست سمت چپ دخترک که به دیوار سمت مقابل تکیه داده شده است .
نکته جذاب و منفی این عکس عریانی تن دخترک است که اگر مخفی است -که به نظر من نیست- و سرشانه برهنه دخترک در سمت راستش اندکی پیداست و حالت نگاهش که تمناگر است و نیز مهمتر از همه سیگاری است که نیمه کاره به دیوار مقابل عکس فشرده و خاموش شده است. یعنی بیا که به خاطر تو تمام کارهایم را نیمه تمام گداشته ام .
**********************************************
البته استاد ارجمند امید بزرگ نکاتی بسیار درست را متذکر شدند:
سیگار داغی که روی دیار سردی داره خاموش میشه نشانه ا.ر.گ.ا.س.م ه
یه حالت ارضا شدن . یک نماد برای همون نکته بالایی
بگو بگو مگر چه کرده ام به تو؟
بگو بگو مگر چه گفته ام به تو ؟
که این چنین فسرده ای؟
که این چنین خموده ای؟
بگو بگو
که جز به گفتن کلامی از زبان تو
..................................
هیچ
هیچ
هیچ برای گفتن نیست....
ببین : غمی عظیم در سرم دارم!
پاهایم نای افتادن هم ندارد
دیوار دستم را گرفته است
تا سقوط نکنم تا مرز بی نهایت خستگی
تا چاه بی پایان یاس
تا راه بی پایان امید
تا ..............
چرا زبانم می گشایی
مگر نمی بینی نای گفتن ندارم
پلک هایم را بنگر
قدرت خواب زیاده تر است از زور گرسنگی
به کجا پناه برم ؟
تا زیر سایه سرو سیری آرام گیرم
بگو مرا
بگو مرا
چرا
چرا
چرا؟
مرا با تو حرفی نیست
مرا با تو حرفی اگر هست
نایی نیست
مرا به خود بگزار
بنده آنتوان ارنست هرمان ویکتور پابلو گابریل ایتالو ژوزه اسکات چارلز لئو میلان همینگوی فیتزجرالد گارسیا نرودا کالوینو ساراماگو کوئیلو دیکنز هسه ژید هوگو کوندرا تولستوی مارکز چخوف هستم
لطفا به احترام تمام نوشته هایم -چه کوتاه و چه بلند - یک کف مرتب
لطفا به احترام من نویسنده -به این بزرگی -سرپا بایستید و کلاه از سر بردارید
لطفا تا حرف هایم تمام نشده حرفی بر زبان نیاورید.
لطفا بگذارید اسب عزیز خیالم به تاخت و تاز در دشت خیالش ادامه دهد
لطفا بگذارید چشمهایم را ببندم و ببینم که شخصیت های خیالی ام دارند کارهایی می کنند که من قادر به انجامشان نبوده ام
لطفا بگذارید افراد ساخته ذهنم حرفهایی بگویند که من قادر به بیانشان نخواهم بود .
لطفا بگذارید دختران قصه ام بدون اخلاق زندگی کنند
لطفا بگذارید پسران داستانم بدون وجدان زندگی کنند
لطفا بگذارید مردان و زنان رویاهایم بدون اینکه اخلاقی به کسی بیاموزند خود تجربه کنند
لطفا بگذارید پیرمردان قصه هایم بدون اینکه نصیحت کنند شادباشند و برقصند
لطفا بگذارید پیرزنان عزیزم کمی غر نزنند
لطفا بگذارید آنها فقط اسم داشته باشند تا با اسمشان شناخته شوند نا با اخلاق آموزنده شان
لطفا بگذارید آنها فقط و فقط به بازیگوشی هایشان و شادی ایشان ادامه دهند
این همه آدم نوشتند از رمان و شعر و نوول و درام و کمیک و کارتون و کاریکاتور و داستان کوتاه . به کسی افاقه نکرد .
من چه کاره هستم که بخوام وسط یک چرت و پرت ده خطی موعظه کنم و بالای منبر بروم. ؟
لطفا تنهایشان بگذارید
لطفا دست از سرشان بردارید
و هم چنین دست از سر اخلاقتان و وجدانتان
چرا باید از هر داستانی نتیجه گیری کنید
داستانهایم را بخوانید : انگار از جلوی ویترین مغازه ای رد می شود و نگاه گذرایی به ویترین می اندازید.
سونیا دلونه ۲۳ ساله اهل نیویورک آمریکا .
دختري بسيار لوس و در نتيجه بسيار بداخلاق به واسطه اينكه هرچه دوست داشته خواسته و هرچه خواسته انجام داده.دختر تنهاي يك خانواده بزرگ نيويوركي كه اصالتا ايتاليايي هستند.خانواده اي كه به سنتهاي قديمي و ايتاليايي پايبند بوده ولي اين سونيا خيلي از آنها را زير پا گذاشته .از داشتن دوست پسرهاي متعدد و عدم پايبندي به سنتهاي خانواده هاي قديمي.ولي از آنجايي كه خانواده و فرزندان براي ايتاليايي ها حتي ايتاليان هاي ساكن نيويورك -كه مقر اصلي تجمع ايتاليان هاي آمريكاست-بسيار مهم بوده و به علت علاقه شديد سالواتوره و مارينا پدربزرگ ومادربزرگ سونيا به تك نوه دخترشان خيلي از كارهايش ناديده گرفته مي شود. برخلاف خواست پدر كه علاقه داشت دختر رشته معماري بخواند دختر رشته مد و طراحي پارچه ولباس را انتخاب كرد و با استعدادي كه در بي بند وباري داشت خيلي سريع در اين رشته جا افتاد .رشته اي كه براي مطرح شدن و مطرح ماندن بايد يك سري روابط پشت پرده داشته باشي و سونيايي كه خود را مدرن ميديد برايش اين گونه روابط خيلي مهم نبود . از مهماني هاي شبانه طولاني كه تا صبح طول مي كشيد و رابطه با طراحان مختلف پارچه ولباش مذكرتا مصرف انواع مواد مخدر و بدمستي هاي متناوب و انواع كارهايي كه براي يك خانواده اصيل ايتاليايي ارزش حساب مي شود .با اين حال پدر سونيا -جوزپه-كه يك متخصص راديولوژي است و مادرش پائولا كه سرپرستار بخش اطفال بيمارستان فلورانس نايتينگل نيويورك است.بنا به درخواست پدربزرگ با سونيا كاري ندارند.حتي يكبار كه لئونه پسرعموي سونيا وي را در حال مستي وبا يك پسر سياهپوست خواننده رپ ديده بود و پسر سياه پوست را به باد كتك گرفته بود با مواخذه شديد پدربزرگ مواجه شد و لئونه مجبور شد تا نزد همه اعضاي خانواده از پسرك سياه پوست عذرخواهي كند.
اينجا سونيا را بعد از مستي مهماني شب قبل در اتاق خواب دوست پسر مكزيكي اش آرتور ديده ميشه. سردردي كه بعد از مستي سراغ آدم ميايد در گرگ و ميش صبح بيدارش كرده و در حالي كه هنوز سرش گيج مي رود در حال انديشيدن ديده مي شود.به چه ؟ شايد حتي خودش هم نمي داند.
سايه هاي سياه بلندي كه روي سونيا افتاده وضعيت وي را مبهم تر كرده .كف پاركت اتاق نشسته و .........
*************************************************************
در ضمن به اشتباه خودم در مورد شرقی بودن میاندا و کارلا اعتراف می کنم.
به نظرم آنها خانم هایی اهل آلبانی یا بلغارستان باید باشند.