تبليغاتX
یک دندانپزشک
Less Than Zero Notes
....................................
86/03/31
تا تو نگاه می کنی من هم نگاهت بکنم؟
                  

 

 آدریانا سوارز ۲۴ ساله اهل ماردل پلاتا و داشجوی رشته پزشکی در کوردوبای آرژانتین از پدری ومادری مزرعه دار .

یا:

ساندرا مارتینز ۲۳ ساله دانشجوی رشته پزشکی  نیومکزیکو آمریکا و از پدر ومادری اهل پورتوریکو ودامدار

یا:

ژاکلین تیسیین ۲۲ ساله دانشجوی رشته پزشکی اهل کبک کانادا و از پدری اهل مونت پلیه فرانسه و مادری اهل اتاوا کاندا  که پدر مهندس کشاورزی است و مادر خانه دار

یا:

روزا  میگوئل ۲۳ ساله اهل بندر پورتو پرتغال و دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه لیسبون و پدری ماهیگیر و مادری معلم

یا:

ایوت کلمان ۲۵ ساله اهل آنتورپ بلژیک و دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه بروکسل از پدری که پرورش دهنده گلهای زینتی است و مادری شیرینی فروش

یا:

راشل بروکس ۲۴ ساله اهل  بلفاست ایرلند شمالی و دانشجوی رشته مددکاری اجتماعی از دانشگاه بیرمنگام انگلیس  و پدری که میوه فروش است و مادری نانوا

یا:

فریا تانوویچ ۲۳ ساله اهل اشپیلت کرواسی و دانشجوی رشته دندانپزشکی دانشگاه زاگرب که پدرش کارمند اداره کشاورزی و مادرش گلفروش است.

یا:

استلا  مارکووا ۲۴ ساله صوفیه بلغارستان و دانشجوی رشته رادیولوژی دانشگاه بوداپست مجارستان از پدر و مادری که مزرعه مرغداری بزرگی را حوه صوفیه اداره می کنند

یا:

مهسا وجدانی ۲۴ ساله  اهل ایران و ساکن کلن آلمان و دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه  هامبورگ که پدرش  بازنشسته دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران و مادرش معلم بوده و الان در کلن مغازه محصولات ایرانی دارند

یا:

سوزان میلر ۲۴ ساله و دانشجوي رشته دامپزشكي دانشگاه كيپ تاون آفريقاي جنوبي و اهل پرتوريا كه پدر مدير باغ وحش ملي كيپ تاون و مادر مربي مهد كودك است

يا:

زارا عبدالرزاق اهل اسكندريه ۲۳ ساله دانشجوي رشته داروسازي دانشگاه قاهره كه پدري مصري كه صادركننده خرماست و مادري لبناني كه زماني هنرپيشه بوده

يا:

آتنا ساليناس ۲۲ ساله اهل سالونيكاي يونان و دانشجوي رشته فيزيوتراپي دانشگاه آتن كه پدر ماهيگير و مادر ماهي فروش .

يا:

گولاي سونمز ۲۳ ساله اهل آداناي تركيه و دانشجوي پرستاري دانشگاه آنكارا پدر هتلدار و مادر مغازه فروش صنايع دستي دارد

يا:

تاتيانا  تيموچنكو  ۲۲ ساله دانشجوي رشته پرستاري دانشكاه كيف اوكراين كه پدري اهل خاركوف اوكراين و مادري اهل مينسك روسيه سفيد دارد مادر مربي باله و پدر پرورش دهنده اسب .

يا:

جوانا ليتمانن ۲۳ ساله دانشجوي رشته ميكروبيولوژي دانشگاه هلسينكي فنلاند و از پدر و مادري اهل توركو كه هردو  پزشك هستند .

يا:

هر دختري با هر نام و هر فاميلي و هر سن و سالي كه به اين چهره بخورد و اهل هركجا و هر كشوري و دانشجوي هر رشته اي و هر دانشگاهي و هر پدر و مادري كه ممكن است هر شغلي داشته باشند .

داستان آيا به اندازه كافي باورپذير هست براي شروع؟يا اينها حذف شوند بهتر است ؟ آيا اصولا فرعيات دست وپاگير اصل ماجرا هستند؟آيا در كنار اين نوشته ها مختصر اطلاعاتي از هركجا داده شود بهتر نيست ؟ يا لزومي ندارد؟- البته لزومي نمدارد كلمه خيلي مودبانه اي نيست ها- آيا بهتر نيست همه داستانها اسم پسري مثل آلن اسميت يا دختري مثل سوزان جونز داشته باشند؟دوست دارم نظرتون رو بدونم .پس بهم بگين .ولي بگم كه اگه همه تون هم مخالف باشين من دارم با اين روش حال مي كنم . هميشه يك اطلس جغرافيا دم دستم دارم تا كساني مثل امان نيان و مچ منو بگيرن و يا بگن كه اين عكس به مارسي نمي خوره.و با اين كار اطلاعات خودم را براي كار بزرگ بعديم آماده مي كنم . مرسي امان جان باز  هم به گير دادنت ادامه بده ممنونم ازت .

 

+ BABAK
86/03/29

 

اگر در دیده اشک‌ات می‌رقصاند مرا
وگر در دل غم‌ات می‌چرخاند مرا
رقصیدم و چرخیدم و جاودان می‌باید شدم
اگر سرخ شراب بیست ساله‌ات مست می‌گرداند مرا!

بهمن بمنانه



کاریما نیانگ ۲۴ ساله اهل مالی و از مهاجران ساکن مارسی فرانسه.جزو هزاران مهاجر آفریقایی که بصورت غیرقانونی به فرانسه آمده اند در جستجوی خوشبختی است.از ۱۹ سالگی توسط قاچاقچیان آدم از طریق اسپانیا و سپس جزیره کرت به فرانسه آمد و مانند اکثر آفریقاییان در مارسی ساکن شده. در جستجوی کار و در جستجوی درس است.روزگار بر وفق مرادش نیست مانند اکثر زنان مهاجر مورد تحت تعرض هم فرانسویان و هم سایر آفریقایی هایی است که بیکاری و ولگرد کار روزانه آنهاست .کار برای مهاجرین پیدا نمی شود و درس هم تا زمانی که قوانین مهاجرت را رعایت نکند هیچ دانشگاهی پذیرش نمی دهد.فقر فشار می آورد و نداری فریاد می زند.و امروز در عصرگاه گرم یکی از روزهای ماه آگوست کنار ساحل نشسته و در حال خواندن روزنامه ای به جستجوی پیشنهاد کاری ارزان است.در مالی که بود آرزو داشت پرستار یا دکتر شود ولی بعد از ۵ سال هنوز هیچ نیست .و این سرنوشت اکثر مهاجران سیاه فرانسه است با قوانین جدید مهاجرت در اتحادیه اروپا و سخت گیری های نیکولا سارکوزی در فرانسه که از راستی های مخالف مهاجرین است . پاییز سال گذشته شورش های زیادی در فرانسه صورت گرفت و متعاقب آن قوانین جدید کار در فرانسه که به صاحب کار اجازه اخراج کارگر را هر زمانی که دلش بخواهد می دهد.شورش های مهاجران غیرقانونی هم کار را خراب تر کرد و الان شمار بیکاران و پناهنگان بدون جا و مکان بیشتر شده است.با این همه کاریما هنوز امید خود را از دست نداده هر روز به سرووضع خودش می رسد و با موهایی آراسته و لباسی مناسب به مغازه ها و موسسات کاریابی سری میزند رستورانها را می گردد. اما گاهی ناامیدی از امید اندک بسیار بهتر است . گاهی فقر مطلق برتر از دارایی نسبی است . چون خیال آدمی را راحت می کند پاهایش را به زمین می چسباند و از بلند پروازی جلوگیری می کند . برای کاریما متاسفم چاره ای نیست باید سوخت و سوخت و باید دوباره سوخت در این دنیایی که به رنگ پوست کاریما سیاه است.

+ BABAK
86/03/27
ilhamurlar altinda

فیلیز کورکماز ۲۱ ساله و ییلماز بوراک ۲۳ ساله (دو دختر و پسری که پشت به پشت تکیه داده اند) به همراه جم آلابورا ۲۲ ساله دانشجویان رشته  معماری دانشگاه استانبول هستند که اینجا در ساحل دریای مرمره و  روی سنگفرش کنار دریا مشغول استراحت و تعریف هستند .فیلیز ساکن استانبول و ییلماز دوست پسر اهل کونیای وی است .و یک سال از فیلیز جلوتر است .جم نیز از بورسا شهر ساحلی جنوب ترکیه به استانبول آمده و با از دوستان صمیمی ییلماز محسوب میشه.بعد از امتحانات بهاره که به خوبی و خوشی تمام شده مشغول استراحت و تعریف این بیست روزه ای هستند که به خاطر امتحانات از هم دور بودند. فیلیز ساکن محله اروپایی استانبول و آنسوی پل بغاز است.پدر و مادر که هردو استاد دانشگاه هستند .پدر دکترای ریاضی و استاد دانشکده فنی و مادر استاد دانشکده پرستاری است.و فیلیز تنها دختر این خانواده محسوب میشه . بنابراین فیلیز بسیار لوس بار آمده طوری که پدر و مادر با هیچکدام از خواسته های فیلیز مخالفتی نمی کنند حتی با داشتن دوست پسری که از آنسوی ترکیه که با فرهنگی تقریبا آسیایی(کونیا شهری مذهبی و محل مقبره مولوی شاعر بزرگ )بزرگ شده است .

نگاه کنید  که چگونه بی خیالی و بیعاری و بی دردی در چهره این سه نفر موج میزند:

ییلماز با شلوار جین آبی روشن و تی شرت راه راه عمودی با رنگ های طوسی مایل به آبی و مشکی که کاپشن لی اش و پوتین های جیر قهوه ای اش را درآورده به کناری نهاده و رو به دریا نشسته و با دستهایی که تکیه گاهش شده اند به سمت چپش نگاهی عمیق انداخته و حالتی متفکر و یا محظظ گرفته است .فیلیزباپیراهنی کرم رنگ که بدون آستین است پشتش را به پشت ییلماز تکیه داده و پاهایش را در جوی آبی که محل مسیر آب کنار دریاست آویزان کرده است.دستهایش را زیر سینه اش جمع کرده و خنده ای از سر خوشحالی سرداده گویی یکی از پسرها جوکی یا قصه ای تعریف کرده .کیف وکفش آبی روشنش در سمت چپ جم کنار جوی به چشم میخوره.جم نیز با بلوز مشکی دستبافش و شلوار کتان کرم رنگ اش که کوله پشتی اش را زیر سر گذاشته و دراز کشیده حالت بی خیال تر و جالب تری دارد.دست چپ اش را روی چشمانش نهاده تا نور آفتاب اذیتش نکند و دست راستش را زیر سر و روی کوله گذاشته تا احساس راحتی بیشتری بکند .موهای بلوند و پلایی مایل به قرمز فیلیز همراه با موهای خرمایی ییلماز و موهای مشکی جم نشان از تنوع نژادی و گوناگونی جمعیتی ترکیه دارد همانگونه که لباس پوشیدن بی آلایش فیلیز در کنار لباس های پوشیده آستین بلند ییلماز و جم همه نشان از نوع لباس های دانشجویان شهرستانی در مقایسه با داشنجویان ساکن پایتخت(اگرچه استانبول پایتخت ترکیه نیست ولی از لحاظ اقتصادی .علمی و فرهنگی  از آنکارا بالاتر است. و نوعی پایتخت غیررسمی است)میدهد.حمام آفتابی که بسیار لذتبخش جلوه می کند همراه با استراحت و حرف های معمول پدتا یک غاز دانشجویی که آرزوی همه آنهایی است که زمانی دانشجو بوده اند.

بالطبع من اگر بخواهم به سیاق عکس های پیشین خودم را در این عکس وارد کنم با توجه به موهای خرمایی ام و لباس پوشیدن هایم می خواهم که ییلماز باشم . البته اگر در این حال کنار دریا نشسته باشی و و نسیم دریایی به موهایت بخورد و آفتاب ساحلی پوستت را بسوزاند در کنار حرارتی که از پشت فیلیز به پشت تو می خورد . هیچکدام افاقه نخواهد کرد حتی اگر به جای نسیم طوفانی و موجی بلند شود .و آتشی ببارد باز هم من اگر ییلماز باشم از جایم تکان نخواهم خورد .

من خودم را می گویم

از فیلیز خبر ندارم .

+ BABAK
86/03/19
demet
            

 تصویری دلپذیر و خنک در گرمای تابستان

یک استخر کوچک  با عرض ۱۰ متر و طول؟

و چهار صندلی که کنار هم و با فاصله یک متر کنار هم به طور طولی کنار عرض استخر چیده شده.و روی صندلی دست راستی دختری کنار کشیده و حمام آفتاب میگیره.و حوله ای با رنگ های نارنجی و زرد و صورتی و بنفش زیرش انداخته تا  بدنش رو سفتی و سختی صندلی زیرش اذیت نکنه .استخری کوچک و زیبا با آبی بسیار زلال که میشه کاشی های کف استخر رو شمرد .کاشی هایی مستطیل شکل به رنگ آبی نیلی که با کاشی های مربع نخودی رنگی محصور شده  و محیطی گرم رو آفریده که تمام خستگی های ذهنی آدم رو از بین می بره.عکس بقدری حسرت برانگیز ه که چشم انسان ناخودآگاه دنبال بقیه بالایی عکس می گرده تا ببینه این دختر خوشبخت کیه و از اینجا بودن چه احساسی داره؟

من فکر می کنم یک آهنگ آروم جاز گذاشته و داره با تلفنش با دوست پسرش حرف میزنه.از آرامشی که در پاهاش دیده میشه (یکی از پاهاشو اندخاته رو یکی دیگه)میشه فهمید داره اوقات خوشی رو سپری می کنه  و یا شاید داره لحظات قبلی خودش رو تو ذهن تداعی می کنه.احساس می کنم لاک قرمز وینستونی به ناخن های پاش زده که اینکار جذابیتش رو و جذابیت عکس رو چندبرابر کرده.ساق پاها و رانهایی خوش تراش و شکیل حتما متعلق به دختری ورزشکار و مطلوب خواهد بود.

بادملایم ومطلوبی هم از سمت راست عکس وارد ماجرای ما شده که هم دست نوازشی بر تن برهنه دخترک ما کشیده و هم روی سطح آب استخر امواج ریزی در سمت راست که هنگام پیشروی به سمت چپ امواج بزرگتری رو ایجاد کرده.

از وقتی این عکسو دیدم دوست داشتم بدونم این دختر چه شکلی هست؟

و در ضمن به عکاسش آفرین گفته که عکس شاهکاری رو همراه با معمایی دلپذیر آفریده.

دوست داشتم صندلی دوم سمت راست ازآن من باشه  با یک عینک آفتابی با مدل enrico covery به شیشه هایی به رنگ قهوه ای و دسته هایی طلایی و کرم ضدآفتابی ملایم تا خیلی آفتاب سوخته نشم و البته یک لیوان ؟

***********************************************

تا جمعه نیستم احتمالا .خوش باشین واسه خودتون .

من هم سعی می کنم خوش باشم

کاش بتونم یکی دو تا از دوستانو ببینم

+ BABAK
86/03/08
خاطرات گمشده

ریتا لیندبرگ۹۳ساله اهل برلین و ساکن آسایشگاه سالمندان شهر فرانکفورت.

زن بسیار جهاندیده ایست دو جنگ جهانی و دو کشور یکی آلمان شرقی و دیگری آلمان متحد .زمان جنگ جهانی اول یک ساله بود وبا خانواده در حال گریز از این شهر به آن شهر و دائم در استرس .برادر بزرگترش هانس پیتر در جنگ اول مفقود شد و سالها بعد فهمیدند که در سالزبورگ اتریش زندگی می کرده.بعد از جنگ ساکن به برلین برگشت و در یک راه آهن سراسری مشغول شد . سال ۱۹۳۷ با رودی وولفمان  معمار ازدواج کرد که ثمره اش یک دختر و دو پسر بود . با شروع جنگ و با اعزام اجباری مردان آلمان به ارتش رودی به جبهه چکسلواکی اعزام و در سال ۱۹۴۳ کشته شد .پسر بزرگش در جریان بمباران هواپیماهی انگلیسی سال ۱۹۴۳ از ناحیه دوپا معلول شد و یک پایش از زانو پای دیگرش به کلی قطع شد.بعد از جنگ دولت آلمان شرقی به وی نشان  افتخار اعطا کرد.ولی سیاست های محدود کننده و خفقان شدید دولتی همراه با سانسور مشکلات زندگی وی را شدت بخشید تا جایی که از آلمان شرقی فرار کرد وبه اتریش گریخت ولی دولت آلمان شرقی فرزندانش را گروگان گرفت و وی مجبور شد به کشورش برگردد و ۱۵ سال به جرم جاسوسی و براندازی به زندان افتاد .و بعد از دوره محکومیت  به یکی از روستاهای لایپزیک تبعید شد . وقتی ۷۳ ساله بود که دیوار برلین فروریخت و ریتا برای یک بار دیگر و این بار از دستان هلموت کهل نشان افتخار آلمان متحد را برای مبارزات سیاسی و اشاعه دموکراسی دریافت کرد .ریتای داستان ما یکسال بعد از این قضیه دچار آلزایمری شد که اینبار خدا اعطایش کرده بود تا این همه مشکلات زندگی دوران هیتلری و کمونیستی را فراموش کند .واو الان ۱۹ سال است که خاطراتش را در جایی و در مکانی نامعلوم جاگذاشته است .در چکسلوکی که امروز دو تکه است ؟در آلمانی که یکپارچه و بود دوتکه شد و دوباره به هم چسبید؟در برلین؟در لایپزیک؟در ۱۹۴۳؟در ۱۹۸۷؟۱۹۶۴؟در فرارهای مدامش از جنگ و سیاست؟ به هنگامی که دنبال تابوت شوهرش روان بود؟ یا هنگامی که دنبال دست و پای قطع شده پسرش زیر آوارها می گشت؟چه کسی می تواند و یا چه کسی می خواهد خاطرات او را برگرداند؟ یا چرا باید این خاطرات برگردانده شوند؟این خاطرات به درد چه کسانی خواهد خورد؟ گاهی فراموشی بهتر است. گاهی آلزایمر نعمت است.گاهی مرگ مناسب تر است. آیا حافظه دولت آلمان به یاد خواهد آورد که زمانی ریتا لیندبرگی بوده؟آیا ریتا لیندبرگ اهمیتی داشته؟ آیا ریتا لیندبرگ های دیگر که در آلمان و ایتالیا و ژاپن و فرانسه و بلژیک و شوروی و لهستان وعراق و ایران و افغانستان و ترکیه و قبرس و بوسنی و کوزوو و چچن وجود دارند ؟آیا بهتر نیست همه ریتا لیندبرگ ها دچار آلزایمر شوند؟

+ BABAK
86/03/07
مهمانی فارغ التحصیلی

 

اریکا موران ۲۳ ساله(چپ) و مارتینا سرافرر ۲۴ ساله(وسط)و سونیا مک فادن(راست)۲۴ ساله به اتفاق کیم یانگ ۲۵ ساله همکلاسی کره ای خود به یک رستوران ژاپنی در آکسفورد آمده اند تا مهمانی کوچکی برای فارغ التحصیلی شان بگیرند.دوستانی صمیمی ولی از رشته های مختلف و از شهر های متفاوت .اریکا از شفیلد آمده و در رشته تاریخ مصر باستان درس خوانده  وقرار است برای ادامه تحصیل و تحقیق دوره سه ساله ای  را در قاهره بگذراند.مارتینا از گلاسکو آمده و فارغ التحصیل رشته طراحی پارچه است نامزدش مارتین ریکی گیتاریست و عضو یک گروه راک می باشد.مارتینا از شاگردان برجسته بوده و از طرف چند شرکت مهم طراحی لباس و پارچه دعوت بکار شده و قرار است مقصد بعدی اش لندن باشد.مارتینا با طراحی های بدیعش و رنگ های اعجاب انگیزش استادان خود را به تحیر درآورده بود تا جایی که طرح های امتحان فینالش جایزه بهترین طراحی سال رو برد.سونیا  از لیدز و از تبار اسکاتلندی است.در رشته کشاورزی درس خوانده و قصد ندارد ادامه تحصیل بدهد .شوهرش ویلیام کریستی جواهر ساز به اندازه کافی درآمد دارد که نیازی به درآمد سونیا نباشد .برنامه آنها تجارت طلا و جواهرات از آفریقا و کشورهای جنوب شرق آسیاست.در کنار این جهانگردی و خانه داری برنامه های آینده  سونیاست.امشب شاید آخرین شبی باشد که این سه دختر جوان باهم میگذرانند .سه دختری که از نزذیک چهارسال باهم همخانه بوده و خاطرات مشترک زیادی باهم دارند . از شبی که اریکا مجبور شد تن به سقط جنین ناشی از حاملگی ناخواسته بدهد یا روزهایی که مشترکا برای تعطیلات به چشمه نرکیه رفته بودند و یا وقتی که در اعتراض به تبعیض نژادی دانشجویان آسیایی به اعتصاب مشترک با آنها دست زدند و مدتی را در انزوای دانشجویان انگلیسی قرار گرفتند.دوستی این سه تن برخلاف اکثر دوستی های دانشجویی در انگلیس بسیار پایدار بود و برای بقیه دانشجویان جای حسادت فراوان داشت.ولی دوران چهارساله به سر رسیده و این آخرین خنده ها نیز به سر خواهد آمد. دست تقدیر دارد در میزند که از هم جدا شوید.بو بو بو بومممممم. کیم نیز برای مهندسی ژنتیک خود هنوز به یک سال و نیم دیگر زمان نیاز دارد و می خواهد بعد از فارغ التحصیلی در موسسه تحقیقات ژنتیک و کشاورزی شفیلد به کار مشغول شود .همانجا که دکتر کربس موفق شد چرخه کربس را در تجزیه و تحلیل سوخت و ساز انرژی و سوخت هیدرات کربن کشف کرد.آرزوی کیم درآمد خوب و موقعیت خوب اجتماعی به عنوان یک آسیایی زرد در جامعه انگلیس است.برای همه دوستان آرزوی موفقیت می کنم . آینده چه روشن چه تاریک چه واضح چه مبهم مال این جوانهاست.امروز را بخند تا فردا چه پیش آید. بخند به ریش دنیا و به ریش دنیا و به زخم دنیا و به تمام اتفاقاتی که در پس پرده آینده است . بخند که همین در لحظه بودن برایت خواهد ماند. همین خنده ها خواهد ماند و همین دوستی ها.

 

+ BABAK
86/03/05
دوشس
                    

  سوفی تروفو ۳۳ ساله اهل مونت پلیه و ساکن پاریس .شاغل در مرکز هنری ژرژ پمپیدو به عنوان راهنمای موزه قسمت نقاشی های کلاسیک قرن شازدهم وهفدهم.در حال حاضر مجرد دو سال پیش از ژان باتیست مهندس کامپیوتر شوهر سابقش جدا شد. و الان تنها مونس و همدمش گربه ماده نژاد ایرانی دوساله اش بنام -دوشس- می باشد .هنوز مرد دیگری بعد از طلاق به زندگیش وارد نشده است.از ساعت ۶.۳۰ کث از خانه خارج می شود تا ساعت ۶ عصر یکسر در محل کارش حضور دارد و بقیه اوقاتش را با دوشس گربه لوس و دوست داشتنی اش میگذراند . اینم داستان تمام مردم پاریس است . آمارها نشان داده اند که به ازائ یازده میلیون آدمی که در پاریس زندگی می کنند چهارده میلیون سگ.هشت میلیون گربه و سه میلیون پرندگان خانگی.ماهی و بقیه حیوانات اهلی و وحشی  زندگی می کنند و این یعنی نهایت فاجعه روابط انسانی. سالیانه میلیون ها یورو از جیب و خزانه شهرداری پاریس و دولت فرانسه صرف پاکسازی فضولات این هجمه حیوانی می شود.وقتی در پاریس راه می روی مواظب باش پایت را روی فضولات نگذاری .مواظب باش سگی پاچه ات را نگیرد .و مردم بافرهنگ پاریس ترجیح می دهند تناهیی خود را با حیوان پر کنند تا با انسان.حیوان ساکت تر است .مزاحم آدم نمی شود .از آدم بابت کارهای کرده و نکرده اش توضیح نمی خواهد . و بدون سرو صداست.و گاهی انتظار نوازشی کوچک را دارد.این روزها سوفی مشغله ذهنی دگیری برای خود دست و پا کرده و برای دوشس دنبال شوهر می گردد.شوهری بااصل و نسب و شناس نامه دار .به مغازه ها ی فروش حیوانات سر می زند و در اینترنت آگهی می گذارد.فارغ از اینکه باید کسی بیاید و برای خود سوفی دنبال شوهر باشد.سوفی نگران مادر ۶۸ ساله اش و پدر ۷۴ ساله اش که به خاطر سرطان کولون در بیمارستان بستری است نیست .او فقط نگران دوشس و روابط حیوانی اوست.

+ BABAK
86/03/03
پدر وپسر
           photo by stefan.rohner

 

ایوان  خامیاشویلی ۴۳ ساله اهل تفلیس کارمند سابق ادراه گمرک گرجستان متاهل ودارای دو فرزند:آرچیل پسر ۴ ساله و مارتینا دختر  ۹ ساله دانش آموز کلاس دوم ابتدایی مدرسه شهرداری تفلیس. همسرش تینا ماسیمووا ۳۵ ساله کارمند شهرداری تفلیس.ایوان نزدیک دو سال است که از  اداره گمرک گرجستان اخراج شده است.وضعیت اقتصادی گرجستان بعد از فروپاشی شوروی سابق بسیار وخیم بوده و همه ساله تعدادی از کارمندان سابق اخراج می شوند. رشوه و رشوه گیری بیداد می کند . البته دولت گرجستان به خاطر ناتوانی مالی در ادراه اقتصادی مملکت اجازه رشوه گیری به صورت محدود را داده است. وضعیت اقتصادی بسیار اسفناک است حقوق کارمندان کفاف زندگی روزمره را نمی دهد . و این در مورد ایوان و تینا هم صدق می کند .حقوق ماهانه تینا در حدود ۵۰ یورو است که با رشوه های خرد به ۹۰ یورو میرسد .ایوان بعد از اخراج در یک شرکت حمل و نقل بین المللی به عنوان کارگر مشغول به کار است و حقوق ناچیز ۳۸ یورو دریافت میکند .و صبح ها در خانه مشغول مراقبت از آرچیل می شود.به چشمان شیطان و شادی بچگانه آرچیل نگاه کنید . فارغ از هرگونه مشکل اقتصادی خانواده بر روی سکوی ظرفشویی آشپزخانه مشغول بازی با آب است.ایوان نیز تازه از خواب بیدار شده و با کسالت و یکنواختی هرروزه زندگی در خانه مشغول سیگارکشیدن و تماشای برنامه های بی خود تلویزیونی می شود. اما قطعی برق روزانه اعصاب خوردکن است.یک زندگی کاملا معمولی و کسالت بار در یک فضای ناجور اجتماعی . کشوری که فحشا و فساد بیداد می کند .تاریکی بر روی ایوان سایه افکنده ولی نور زندگی بر سروروی آرچیل تابیده و آینده را امیدوارکننده کرده است .در فکر پدر چه می گذرد؟آینده مبهم و رازآلود این خانواده در کجا و چگونه رقم خواهد خورد.تینا الان در اداره است یا....؟ مارتینا چه خواهد شد؟ آیا برای آینده اش مجبور به مهاجرت به غرب اروپا و تن دادن به شغل های کثیف خواهد بود؟آینده داستان ما امروز بسیار مبهم و شاید تاریک است.

+ BABAK
86/03/02
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

 

کاترینا لوچو ۲۴ ساله در خال رقصیدن با گئورگی تانسو ۷۳ساله بازنشسته اداره دارایی و هم محلی کاترینا ست.و والری پوپسکو ۶۹ ساله به نظاره آنها نشسته است. کاترینا در یک کتاب فروشی مشغول به کار است .و یکی از آرزوهایش این است که هنرپیشه معروفی شود . فارغ التحصیل رشته روزنامه نگاری از دانشگاه ملی بخارست رومانی است و در حال حاضر در دانشکده علوم انسانی رشته مردم شناسی را به طور نیمه وقت ادامه می دهد.دختری بسیار سرزنده و شاد است . ودوستان بسیاری دارد .اوقات بیکاری چندان زیادی ندارد ولی اگر وقتی گیر بیاورد با مطالعه کتاب های فرانسوی زبان و نویسندگان کلاسیک فرانسه اوقات خود را سپری می کند . به رقص باله و شنا و نقاشی علاقه مند است .و دوست دارد هرچه زودتر از رومانی خارج شود .پاریس بهشت رویاهایش شده و دوست دارد در کتابفروشی های خیابان سن ژرمن  پرسه بزند .در کنار رود رن روی چمن ها بنشیند و به تماشای قایق های توریستی تفریحی بپردازد. و اوقات خستگی اش را با آنا دوست قدیمی اش که در پاریس رقاص باله است به چرخیدن در کافه های شانزه لیزه سر کند . شاید دوست پسری فرانسوی برای خود بیابد .اینجا بعد از تظاهرات اول ماه می (روز جهانی کارگر) به محله برگشته و جلوی کافه نانو  با گئورگی که او هم از مراسم برگشته به رقص و پایکوبی پرداخته.تاپ آبی روشن تنگش به همراه کت سبز فسفری اشو دامن گشاد اش که گلهای سفید درشتی بر رویش نقش بسته و دستبند پهن زردرنگش (روی دست راست) به همراه موهای روشن بلوندش و کفش پاشنه بلند اش چهره جذابی برایش ساخته اند که لبخند های همیشگی اش مکمل اش شده است. این جابی های اخلاقی و رفتاری کاترین همراه زیبایی ذاتی اکثر دختران رومانی که از نسل آتیلا هستند اورا در محل به دختری دوست داشتنی بدل کرده است. نه تنها پسران جوان محل که حتی مردان بازنشسته هم با او خوش و بشی می کنند .گئورگی بعد از شوخی های اولیه کاترین زیبا را به رقص دعوت کرده و کاترین شیطان هم پذیرفته . نگاه کن ببین چقدر سرزندگی و طراوت در چهره کاترین که می رقصد و گئورگی که دست میزند و والری که خسته از رقص روی صندلی کافه نانو نشسته و دختری که از درون کافه روبرو به این منظره زل زده و زنی که از پشت عکاس نگاه می کند و تصویرش در شیشه روبروی او که متعلق به رستوران محلی است افتاده . شور زندگی برجاست . به خط اتوی شلوار گئورگی وبرق کفش هایش و آراستگی والری که او هم کفش هایش براق است نگاه کن.و لذت ببر از این زندگی .و حسرت اش را بخور.بخارست را به خاطر طراوت شرقی اش و به خاطر زیبایی دخترانش و به خاطر گئورگی هاگی اش  دوست دارم. کسی چرا مرا به رقص دعوت نمی کند . لااقل اگر رقص بلد نباشم دست زدن به روش گئورگی را که بلدم.

+ BABAK
86/03/01
perfavore
            

عکسی رنگی باقطع مستطیل عمودی

کارلوس خوانیتو تورس ۴۹ ساله راننده اختصاصی خانم آمانتا مارتینز اشراف زاده ۳۵ ساله مکزیکی است . هرروز ساعت ۱۰ صبح خانم آماده رفتن به بازارهای عطرولباس یا نمایشگاه های نقاشی یا همایش های روشنفکری و یا مجالس خیریه است.شبها هم اکثرا مهمانی های شبانه آنچنانی یا سالن های رقص مکزیکوسیتی یا سالن رقص و آواز کاوانا یا خانه فرهنگ دیه گو ریورا مکان هایی هستند که معمولا خانم مارتینز به آن مکان ها سر می زند و همیشه و همیشه کارلوس ملازم و نگهبان بانوی زیبای خویش است.یا بهتر بگویم عاشق مخفی آمانتا ست. به چشمهایش نگاه کنید ببینید با چه نگاه شیفته ای به ارباب خود چشم دوخته است برق نگاه عاشق اش را دیدی؟به تمیزی فقیرانه اش دقت کردی؟کت و پیراهنی که احتمالا هرچند روز یکبار شسته می شوند و از تمیزی برق میزنند همانند چشمانش ولی  آثار اتویی در لباس ها دیده نمیشود .به سفیدی آستین پیراهن که از زیر کت بیرون زده و یا یقه پیراهن و نیز کلاه مخصوص رانندگی اش نگاه کن . هیچ چیز جز علاقه خالصانه به کار و ارباب نمی تواند کسی را تا این حد تروتمیز نگه دارد.عکسی که گرفته شده خانم را ظهرهنگام هنگام برگشتن از نمایشگاه عکاسی مانوئل آلوارز براوو عکاس مکزیکی نشان میدهد .کارلوس پیاده شده .در را باز کرده و دست بانویش را گرفته و دارد به پیاده شدنش کمک می کند .مسلما کارلوس خوشحال ترین فقیر دنیاست(شاید).شادی عمیقش از اینکه دست بانویش در دستان اوست در کل چهره اش نمایان است.

و بانو که با لباس مشکی و قرمز سنتی مکزیک و ماتیکی به رنگ سرخ تیره و موهایی مرتب و آراسته همراه با شنل قرمز پرپرش در حال پیاده شدن از اتوموبیل فورد قدیمی پدرش است که آمانتا به نشانه اصالت نگه اش داشته است .موهای خرمایی رنگش زیر نور آفتاب تلالویی خوشایند دارند.گونه هایی برجسته و استخوانی همراه با چانه ای خوش تراش که به همراه ریمل مشکی و ماتیک محرک اش سیمایی جذاب به آمانتا بخشیده . دندانهایی سفید و مرتب و انگشتانی باریک و بلند هرکسی را عاشق آمانتا می کند و کارلوس یکی از آنهاست .و به همین خاطر با دقت از بانوی هوس انگیزش ملازمت و مراقبت می کند . آمانتا نیز آگاه به این عشق پنهانی است و راضی از این موقعیت :یک راننده خوب و یک نگهبان خوبتر . و کارلوس راضی به اینکه همیشه در رکاب بانو باشد  .

راستی به ماشین نگاه کنید :از تمیزی به شدت برق می زند .البته نه به اندازه برق نگاه کارلوس یا برق موهای تازه شسته و آراسته آمانتا.

البته قطع عمودی عکس به ما می فهماند که عشق کارلوس یک عشق معنوی است و آمانتا هیچگاه از کارلوس متضرر نخواهد شد

+ BABAK