عکسی با قطع مستطیل افقی و سیاه و سفید
پسری از سمت راست عکس و از در خانه به سرعت وارد شده و به سمت چپ عکس در حرکت است.
حدود نیمه عکس روشن و نیمه دیگر تاریک است ولی تاریکی که روشنایی رو احاطه کرده است .
یک حرکت سریع کوتاه در یک مکان ایستا و در یک فضای ایستا.از یک فضای سیاه وارد فضای سفید و دوباره به یک فضای سیاه دیگه.هرچند از در نور وارد فضا می شود ولی دیوار کنار دیوار فضای سمت راست را سیاه کرده است.
یک تولد .یک زندگی .یک عمر که از ابتدا با روند نزولی همراه است و در بهترین حالت روندی یکنواخت در پی دارد .پسری که وارد فضا می شود یا باید خط مستقیم برود یا از پله ها پایین بیاید.غیر از این راهی ندارد. واین زندگی وعمر به قدری کوتاه است که نمی توانی بایستی و تصمیم بگیری که پایین یا مستقیم؟از بیرون نیرویی وارد می شود و تو را هل می دهد به وسط این زندگی و هل میدهد به مسیری ناخواسته و هل می دهد به سمت پایان.ممکنه معنای جبر بدهد ولی همین است .فرصت ایستادن نداری و اگر داشته باشی عقب می مانی .تو شهابی هستی در این پهنای سیاه آسمان وفرصت ایستادن و چشمک زدن نداری.اونهایی که چشمک می زنند آفریده شده اند برای چشمک زدن.
اکثر عکس را خطوط عمودی تشکیل می دهند :خطالراس دیوارها.لبه در.لبه پنجره.نرده ها و به نظر من معنایی جز دره های بزرگ در مسیر زندگی ندارد دره هایی که به پرتگاه می رسند و سقوطش سقوط واقعی است.فرصت نداری برای برگشت و برای صعود دوباره.
ما و عکاس کجاییم؟پایین تر از سطح کسی که وارد زندگی می شود.این یک نظریه کلی است ؟یا یک تئوری متعلق به عکاس است؟یا یک اصل کلی است؟
آیا عکاس معتقد است که به دنیا آمدن یک نزول است ؟خیلی اهل فلسفه نیستم ولی نهلیسم در این عکس فریاد می زند .
ما به عنوان ناظر پایین تر از سطح زندگی هستیم. اما آنکه هم به دنیا آمده سرنوشتی جز همین دارد
من یاد یکی از شعرای خیام میافتم ولی خیلی زود یادم میره دوباره
از مجموعه عکس های دوستی انسان و حیوان
که خیلی وقته می خوام داستانی یا نقدی یا تفسیری براش بنویسم
به هرحال عکس قشنگیه
و بسیار گویا
شلوار جین آبی با چکمه های قرمز و بلوز ستاره دار نشانگر آمریکا و پرچمشه .
کلاه لب دار و جلیقه چرم با حاشیه های ریش ریش شده و اسب نماد گاوچران های غرب آمریکاست.
و در این فضای وحشی اسب می تواند نزدیک ترین دوست آدم باشد .
یک رابطه معنوی و روحانی شکل گرفته (قطع مستطیل عمودی به این معنا کمک می کند ) رابطه ای بلند و والا از لحاظ معنایی .
و چقدر انسان در حضور این حیوان احساس امنیت می کند . که تن خود را و روح خود را عریان در کنار اسبش به نمایش گذاشته است و اسب فقط به بودن در کنار دوست و نوشیدن جرعه ای آب اکتفا و قناعت می کند
یاد بگیریم
حرف برای گفتن درمورد این عکس زیاد است . ولی حیف که من سرما خورده ام و وضعیت جسمی ام زیاد کمک نمی کند .
عکسی سیاه و سفید با قطعی مربع
دختری جوان حدودا ۲۲-۲۳ ساله با موهایی شبیه کلاه گیس و چکمه ای کوتاه وتیشرتی سفیدرنگ و شلوارکی بسیار کوتاه روی مبل خصیری گردی نشسته و دستهای خود را از آرنج روی رانهایش گذاشته و کف دستهایش را به هم چسبانده است. و با چشمانی پر از شیطنت و غرور به دوربین می نگرد.کمی آنطرف تر و در سمت چپش پیرمرد ی مندرس شامل شلوار پاره و گرمکنی متعلق به همان شلوار و پیراهنی زیرش با حالتی بی خیال نسبت به عکاس روی تختی کهنه یله داده و کتابچه یا دفتری را مطالعه می کند.
همه اجزائ عکس حالتی دوپهلو و دوگانه است . دختری (مونث)جوان و پیرمردی مسن (مذکر). مبل و تخت (نشیمنگاه های هردو) . دو قالیچه روی زمین .موهای زیاد و غیرطبیعی دختر و سر طاس مرد.لباس تابستانی دختر و لباس های گرم مرد پیر عکس. زمینه سفید پشت سر پیرمرد و زمینه تیره پشت سر دختر حالتی بسیار مشکوک و مرموز به عکس داده است.
حالت جدی دختر و حالت بی خیال پیرمرد برای چیست؟
خط سفیدی از کنار ساق دخترک بال آمده و و تا سقف بالا رفته و بین دختر و پیرمرد مرزبندی کرده است . درضمن فضای سیاه و سفید را هم جدا کرده است.و فضایی تقریبا نصف نصف بین آنها تقسیم کرده است.قسمت جالب تر ماجرا وجود عنصر آینه در فضای پیرمرد و عنصر شیشه و پنجره و در در قسمت دخترانه است.آینه همان شیشه است ولی پشتش سیاه است و آنطرفش دیده نمی شود .چرا که در این سن پیرمردی دیگر آنطرفی وجود ندارد بلکه هرچه هست در پشت سر پیرمرد(خاطراتش) است که به نظر پیرمرد خواهد آمد .ولی آینده (فضای آنور شیشه) برای جوان و مال جوانتر هاست .و نیز دری که دنیا را برای جوان ها باز می کند می توانی دستت را روی پاهایت تکیه کنی و برخیزی و از در کناریت وارد دنیای پر از نور شوی و تجربه کنی .در چهره دخترک انرژی و در چهره پیرمرد خستگی نمایان است . دفترچه خاطرات پیرمرد نشان گذشته هاست که روی تخت لمیده و دارد آنها را مرور می کند ولی شادمان و راضی نیست.چرا که خاطراتش هم زیاد نیست .تعدادصفحات از ۶۰ برگ بیشتر نیست. و در گوشه آینه پشت رش هم جز یک عکس چیز قابل اعتنایی نیست آن هم عکسی که جزییاتش واضح نیست . خاطره ای ناواضح و مبهم.
این عکس تقابل سنت و مدرنیسم هست یا نیست؟
نیست مسلما.
ولی تقابل چه چیز است ؟ جوانی و پیری؟
هنوز بعد از یک هفته دیدن این عکس نمی فهمم اون چه چیزه؟
فضای کل عکس ناجور و نامرتب و کهنه است . قالی ها کهنه .چهارچوب در کهنه .تخت خواب کهنه و ملافه و پتوی رویش هم کهنه.رومیزی هم کهنه.فقط شاید آینه تازه باشد چون دخترک جوان ما هم با آن سروکار دارد .
خدایا به من رحم کن
عکسی رنگی با قطع مستطیل افقی
پسربچه ای حدودا سه ساله بدون هیچ پوششی و فقط با یک پیراهن مندرس کرم رنگ که از جلو هم بسته شده است . و بقدری خسته و ناتوان و ضیف و گرسنه است که از شدت بی حالی سرش را به دیوار تکیه داده است.و داره از تکه نان های خشکیده روی زمین رفع جوع !!!!! می کنه.همه چیز نشان از یک تراژدی کوچک ولی بزرگ میده.تنهایی پسرک.ضعفش.گرسنگی اش.بی پناهی اش.بی تمیزی اش(نمیگم کثیفی اش)
همه چیز ناتمام است . یا بهتر بگویم تمام شده و نیمه کاره مانده است. دیوار های گلی که ریخته است . رنگ دیواری که طبله شده و کنده است.زمینی که بعد از صاف شدن دوباره کنده شده و ناصاف شده.نان هایی که خورده شده اند و خورده نان مانده . لباسی که ناتمام دوخته شده (یقه ندارد و آستینش وصله دار است)و بدتر از همه بچه ای که به جا مانده است .
این بچه کیست؟ بچه یتیم پدر و مادری که در جنگ یا قحطی مرده اند؟یا بچه سرراهی همین قحطی و جنگ و فقر؟که پدر و مادرش تمامش نکرده اند. مانن همین زمین ناصاف و زخمی شده. مانند همین دیوار کنده کنده شده.ماند همین رنگ ها طبله شده و ریخته.مانند همین نان ها خشک و ریز ریز شده.و مانند همین لباش وصله دار(گاهی) و ناقص(گاهی).
کلیه رنگهای عکس دامنه ای از زرد بسیار کم رنگ(رنگ آستری دیوار و تکه های نان ) تا قهوه ای تیره(رنگ چرک پاهایش و موهای کثیفش)است. بازو ها و ساق پا و رانش را ببینید زیاد باهم تفاوتی ندارند.به قدری لاغر و ضیف شده که حتی نمی تواند روی دو نقطه پهن بدنش بنشند و ناچار شده از نقطه سومی (سرش را با به دیوار تکیه داده)کمک بگیرد تا بتواند نیرویی جمع کند برای خوردن و با خوردن.کثیفی لباسش -پشت یقه نداشته اش- دست ها و پاهایش-مچها .زانو یش-نامرتبی و کثیفی موهایش واز همه مهم تر دو خط قرمزی که از گوشه دهانش به سمت چشمش کشیده شده (باقی مانده از آب دهانش که موقع خواب جریان پیدا کرده و خشک شده - ناخن های سیاهش. زخم بالای ابرویش - نشان از جنگی ناپیدا دارد
با کی؟ با چی؟ کی؟ چرا؟چگونه؟ تا کی؟به چه علت؟
این ها سوالات بی جواب من و شما وهمین بچه ناجور خواهد بود . از ابتدا تا انتها
جنگی که غنایمش فقط و فقط تکه ای نان خشک باشد .خوش به حال هابیلش وخوشتر به حال قابیلش.
پسرکم مرا در گرسنگی ات شریک می کنی؟
عکسی رنگی با قطع مستطیل افقی
بانویی با حالتی بسیار متفکر در وان حمامی احتمالا متعلق به دوران امپراطوری روم دراز کشیده و فقط بازوها و سرش و موهای حنایی خیس پریشانش پیداست.
وان سفید مرمرین با حاشیه ای از گلهای رز به صورت کنده کاری و دسته گل رز دیگری به صورت برجسته همراه با برگ ها و سبد گل در حاشیه پایین عکس تداعی اشرافیت درباری دوران روم است .سر ستون های سمت راست و چپ عکس که کادر با آنها بریده شده است .و شیر وان در پشت سر بانوی درباری؟ در کنار وان کوچک مرمرین به قطر احتمای ۱۵۰ سانتی متر اجزا تشکیل دهنده عکس هستند. نوک موهای بانو که به خاطر خیس بودن به هم چشبیده است گویای این است که این بانو مدتی را در وان دراز کشیده و و بعد از مدتی چون حوصله اش سر رفته به جهت عکس چرخیده و دست هایش را برلبه وان نهاده و دارد به نقطه نامعلومی نگاه می کند .
آن نقطه کجاست؟ شاید جایی یا کسی را در ذهنش تجسم کرده .شاید خاطرات خوبی برایش تداعی شده. شایدهم ناراحت یا نگران چیزی است.چون حالتی ناراحت به همراه خوشحالی دارد . احتمال می دهم به همراه شاهزاده دیگری دوران کوتاهی به دور از همه کس و همه جا اقامت کوتاهی در این قصر داشته اند و این بانو دارد به این فکر می کند که چقدر خوش گذشت و چقدر کوتاه بود . و یا اینکه سرداری یا سربازی یا فرماندهی به او قول داده بود که در این قصر همراهی اش کند و او در وان حمام منتظرش مانده و آنقدر منتظر مانده که او نیامده و حالا دارد در خیالش با او عشق بازی می کند .
نگاه کنید حالت صورتش شبیه همه چیز هست و شبیه هیچ چیز نیست.
آرایشی به صورت ندارد و موهایش مرتب نیست . آیا از خواب بیدار شده ؟ یا این خواب نبوده و رویایی بوده که به واقعیت پیوسته است. به چه می اندیشد ؟ به خودش ؟ به شخص مجهول ؟ به زمان نامعلوم؟ به مکان نامشخص؟یا ؟
شما بگویید
یک عکس رنگی با قطع مستطیل عمودی
با رنگهای غالب کرم .شیری . قهوه ای
دختری جوان حدودا ۲۲ ساله با لباسی شبیه لباس خواب و پارچه ای مخملی یا کتانی در زمينه اي كرم رنگ خوابيده و موهاي پريشانش كه مانند شعاع هاي يك دايره و با حالتي دوار دور سرش پخش شده اند . و عروسكي خرسي غمگيني كه در كنار دخترك دراز كشيده است . رنگ لباس دختر و آرايش موهايش و رنگ سايه دور چشمانش (آبي بسيار خفيف مايل به كرم) تركيب غم انگيزي ساخته اند. در عوض تركيب دختر و عروسك باهم مناسب هستند هرچند كه دخترك خواب آلوده و با چشماني بسته و نيم رخ به خوابي ظاهرا سنگين فرورفته. ولي چشمان باز خرس عروسكي و حالت چهره اش خبر از حالت دروني و وضعيت روحي صاحبش مي دهد. لب و لوچه اي آويزان و چشماني با غم بسيار در آن كه مسلما حالت درون دخترك است . دختركي كه ناراحت از قضيه اي آنقدر گريه كرده كه از شدت گريه خوابش برده .گريه براي چي؟ شايد از عشقي نافرجام.شايد از يك نادوست.شايد از يك رفيق نيمه راه. شايد از يك حرف نابجا كه خستگي و شدت زخمش از هزار كار بيشتر تو تن آدم مي مونه.قطع مستطيلي عكس معصوميت دختر رو نشون ميده . دختري كه از بي پناه از همه جا و همه كس به خود پيچيده و رفيقي و مونسي بهتر از عروسك پيدا نكرده.
دلم به دخترك مي سوزه.
دخترك قصه من بسيار خسته است.
يك عكس با قطع مستطيل افقي و سياه و سفيد
يك شيشه كهنه و قديمي شكسته و آسماني ابري كه نشانگر هواي بعد از باران است از پس شكستگي بيرون آمده.
شيشه اي قديمي كه احتمالا قاب پنجره اش هم قديمي است. و سياهي هايي و چرك هايي فراوان در وجودش كه حتي باران هم نتوانسته پاكش كند -به قطرات سياه كه از بالاي فريم و سمت چپ به سمت پايين جريان پيدا كرده. دقت كنيد. و به سياهي هاي گوشه سمت راست بالا و نزديك گوشه پايين درست بين دو خط شكستگي . سياهي هايي كه شكل و قوام و ثبات گرفته اند و حتي با آب زلال باران هم شسته نمي شوند.و سياهي كه گوشه سمت چپ بالا هم هست همينطور. با چنين شيشه اي چه بايد كرد؟بايد شكست نه از يك نقطه كه حداقل از چند نقطه . شيشه اي كه دنيا را چنين زشت و پليد بنماياند بايد شكسته شود.تا كبوتر ديدمان و پرنده خيالمان( شكل شكستگي شبيه يك پرنده و يا شبيه روح است)بتواند راحت و بي دغدغه در آسمان صاف و پرطراوت بهاري زندگي پرواز كنه . زندگي ثابت كرده كه افراد سفت و سخت و تعصبي مثل همين شيشه كثيف وقتي مي شكنند بد مي شكنند (با يك سنگ از شش جا و با سنگ ديگر از نه جا شكسته است) بگذار همين افراد و همين افكار بشكنند كه جامعه به روشني و روشنگري بيشتر از سياهي و سياه نمايي احتياج دارد .
ببينيد پشت اين همه سياهي اين شيشه چه ابرهاي سفيدي و چه آسمان آبي مستتر شده بود
الان كه دارم اين متنو مي نويسم اين شعر و ترانه محسن چاووشي داره ميخونه:
آهاي تو كه به خوابي عميق و سرد رفتي
تو قلبا سبز موندي اگر كه زرد رفتي
كنار خاطراتم با تو هميشه خنده است
طرحي كه از تو دارم شبيه يك پرنده است
شب و روز پيش مني
..........
یک عکس با قطع مربع و رنگی (هرچند که من عکس رنگی خیلی دوست ندارم)
دختری که احتمالا یک فتومدل مربوط به مد می باشد و عکاسی که به احتمال بیشتر عکاس مد است .
و عکسی که به احتمال زیاد باید تبلیغ پارچه ای باشد تا لباس و یا مدل مو .
عکس در یک فضای سرد پاییزی و سرد و بی حال گرفته شده یا چنین می نماید.ریخته شدن کل برگ های پیچک پس زمینه.پریشانی و بی حالی لباس های دخترک و نیز موهایش عکس را بی حالت کرده است.
عکس از فریم های متعدد و درون هم تشکیل شده است از بزرگ ترین فریم که از کل هیکل دخترک و پیچک های پشت سر گرفته تا تا فریم کوچک بعدی که مربع کوچک تری که با پیچک شکل گرفته و احتمالا قاب پنجره ای بوده باشد .و تا زیر ران دختر ادامه دارد. و مربع کوچک ترش که ترکیبی از نه مربع دیگر است و سر دخترک در مربع بالای وسطی قرار دارد.یعنی دخترک به وسیله مربع های مختلف تقسیم می شود.یعنی وجود دخترک با کادر ها تکه تکه می شود . و تکه هایی که هرکدام مال کسی است . مال آرایشگر مو .آرایشگر صورت. طراح لباس. طراح پارچه.خیاط. برای همین هست که شاید دخترک مستاصل و پریشان است برای اینکه خودش نیست .
رنگ کل عکس ترکیبی از قرمز (لباس دخترک). قهوه ای(پیچک) زرد (موها).کرم (دیوار پس زمینه) همه رنگ های پاییزندو و این رنگ ها جای برگ های ریخته رو گرفته اند. انگار که برگی نریخته و این همه برگهایی است که بر تن دختر یا پارچه ایست بر تن پیچک. دخترک دقیقا جایی ایستاده که خاستگاه پیچک است انگار که گلی است ثمره پیچک و در پاییز به شکوفه نشسته است.
پیچکی به این پریشانی میوه ای به این بی حالی خواهد داشت
جامعه پرهرج و مرج میوه اش هم بی نظمی. بی حالی.پریشانی است
تا که قبول افتد و یا در نظر آید
عکسی سیاه و سفید با قطع مستطیل افقی .
دارای یک نیمه تاریک و یک نیمه روشن . نیمه تاریک در دست راست که دست پیرزنی (احتمال زیاد) از سمت تاریک به سمت روشن آورده شده و نرده های حصاری یا دری یا نرده ای را گرفته است. عکس پر از آرامش اضطراب آور است . آرامشی ناشی از اینکه پشت زندانی گیر کرده باشی و امیدی به نجات نباشد . آرامشی ناشی از اینکه پیر شده باشی و نتوانی به جوانی برگردی .آرامش ناشی از اینکه دو روز وقت داشته باشی و دو هزار کار نکرده داشته باشی. آرامش رقت انگیزی است . بسیار دردآور . مانند امیدی که مرده باشد . مانند آرزویی که مطمئنی برآورده نمی شود . مانند جوانی از دست رفته .مانند میانسالی از دست رفته . بابت عزیزی از دست رفته که میدانی دیگر جوان نمی شود . نمی دانم .
در تاریکی آخر عمر ایستاده باشی و دوستت را به روشنایی جوانی دراز کنی و دوباره آرزوی جوانی کنی . و دست دراز کنی که از دروازه زمان عبور کنی و برگردی ولی ببینی که حصار بزرگی به نام زمان و عمر راهت رو بسته و تازه بفهمی که راه نجاتی نیست . دستی که لکه لکه شده از دست روزگار و لکه هایی سیاه ناشی از اشتباهات سیاه گذشته که مانا هستند و غیرقابل جبران.چروک های فراوانی در دست به نشانه آرزو های بسیار مانده در دل .حسرت های فراوان مانده در ذهن .دریغ ها و ناگزیر ها . باید ها و نباید ها. کاش ها و کاش ها . و کاش ها و کاش ها و کاش ها و کاش ها.
پیرزن قصه ما ولی هنوز بسیار تمیز و مرتبه. به دست تمیزش نگاه کنید .به ناخن های گرفته و تمیزش بنگرید.و حتی به آستین تمیزش که حتی نخ های دوختش بسیار مرتبه.
یک عکس رنگی که کمی به کهنگی می زند با قطع مستطیل افقی
چهار فرد در عکس موجودند یک زن و سه مرد .در یک محیط نه چندان دوستانه .که فوکوس اصلی عکاس روی چهره زن موجود در عکس است . چرا که صورت یکی از مردان اصلا در تصویر نیست(مرد ایستاده) چهره دیگری تاریک است(مرد سمت راستی) و چهره مرد سمت چپی کمی ناواضح و تار هست . و تازه نیم رخش رو داریم می بینیم.مرد سمت چپی سیگاری روشن بر لب داره . و در حالی که در حال زدن پکی عمیق به این سیگار هست وبا چشمانی نیمه باز و نیمه بسته(مانند نگاه شکارچیان از درون نشانه گیر تفنگ به شکار) به مرد سمت چپی چشم دوخته که با دست راستش در حال انداختن ورق بازی است . چهره مرد سمت راست بسیار مرتب با صورتی کاملا اصلاح کرده و ترو تمیز (من حتی بوی ادوکلنش رو هم می فهمم)و بسیار خونسرد و موهایی شانه کرده و ژل زده (از اونجایی که روی گوش سمت چپش هیچ موی ریخته از سرش رو نمی بینیم)است.ليوان گيلاسي نيز روبروي مرد دست راستي است در حالي كه در كنار مرد سمت چپي بطري ويسكي ديده مي شود . احساس من اينه كه در اين قمار دو نفره يا سه نفره شايد (مرد ايستاده باخته و از سر ميز بلند شده)مرد راستي در حال برنده شدنه و مرد سمت چپي عصباني و نگران داره ذره ذره باختن رو تجربه مي كنه . اين از نوع نگاهش و بطري ويسكي كنارش (كه به خاطر آرام كردن خودش ويسكي رو نه جرعه جرعه كه با بطري سر مي كشه)و حالت نگاهش و پك عميقش به سيگار ميشه فهميد.مرد ايستاده نيز با حالت ايستاده اي كه در حال پابپا كردنه و نيز كتي كه از سمت چپش روي دوش انداخته مثل بازنده اي سبكبال كه هيچ پول ديگري براي باختن نداره منتظر ايستاده تا ببينه تكليف اين يكي بازنده چي ميشه . لباس هاي هر سه مرد نشان از اشرافيت و پولداراني است كه براي خوشگذراني به ورق بازي روي آورده اند . اين حالت رو از لباس هاي مرد سمت راستي و مرد ايستاده كه بسيار مرتب و اتوكشيده هستند و نيز از لباس مرد سمت چپ ميشه فهميد .(به يقه پيراهنش دقت كنيد . سفيد و مرتبه).
اما دخترك تنهاي قصه ما :
اين دخترك رو فكر مي كنم به نام hostes ناميده ميشه.البته مطمئن نيستم. دختران يا زناني هستند كه در قمارخانه ها به عنوان شريك يا به عنوان كسي كه مياد به فرد برنده تبريك ميگه يا از بازنده دلجويي مي كنه و بهش روحيه ميده تا دوباره بياد و در قمار شركت كنه تا بقيه پول هاشو ببازه
به اينكه چرا وارد اين قمار شده؟ اصلا. خيلي از اين حالت ناراضي نيست .چشماشو ببينيد . فكر مي كنم از اين كه باخته و از اينكه به مرد خوشتيپ سمت چپي هم باخته راضيه. فقط منتظره .تا برنده بياد و دستش رو بگيره و ببره. -در ضمن چانه بسيار خوش تراشي هم داره و اندام قشنگي.-
سايه افتاده از سمت راست كه كشيده است نشون ميده احتمالا به غروب نزديك مي شويم . و زودتر بايد قال قضيه كنده بشه . كه هم مرد ايستاده و هم دخترك منتظر روشن شدن تكليفشان هستند .
برنده اصلي اين قضيه كيه؟
من همين مرد سمت راستي رو برنده واقعي اعلام مي كنم.
این عکس رو خیلی خیلی دوست دارم .یک عکس سیاه و سفید ولی پر از زرق و برق.
با کادر مستطیلی افقی که سه تا بچه حدودا ۱۴ ساله روی شیب کنار یک پلکان کنار پیاده رو یا لبه حفاظ سیمانی یک خیابان سراشیب نشسته اند و رو به دوربین ژست گرفته اند.و شامل یک پسر سبزه و یک دختر سبزه و یک دختر سیاه پوست است. لباس هایشان نه نشان از فقر دارد و نه نشان اشرافیت ولی هر سه شان ترو تمیز و مرتب هستند . تی شرت روشن و شلوار گرمکن و کفش اسپرت پسرک بدون مشکل هستند . تاپ مشکی و موهای مرتب و بافته و شانه شده و جمع شده دختر سیاه پوست هم بدون مشکل است و اما دختر سبزه ای که با ژست بسیار قشنگی نشسته دل من رو به عنوان یک تماشاگر برده است . و مطمئنا عکاس هم نحو تماشای این دختر مغرور بوده است.کفش های اسپورت سفید که بندهایش به طرز هماهنگی پاپیون شده است. جوراب ساق کوتاه سفیدی که تا مچ پای دخترک کشیده شده. دامن کوتاه جینی که بجا انتخاب شده چون هم به تی شرت احتمالا صورتی یا قرمز میاد و هم به کفش سفیدش و در آخر موهای شانه شده و پیچیده شده و آرایش شده دخترک زیبای قصه ما چنان وجاهتی و چنان ابهتی بخشیده که حالت زانو روی زانو انداختنش و دست چپ رو حائل کل بدن کردنش و تکیه دادن روی لبه سربالای دیوار کوتاه (گویی که بسان کلئوپاترا روی تخت شاهانه ای نشسته و پا روی پا انداخته و دست روی لبه تخت گذاشته و از بالا داره به زیردستان نگاه می کنه)بلوز کوتاهش که نافش رو آشکار کرده . طرز نشستنش که ران سمت راستش رو برجسته کرده و سینه های کوچکش که از روی بلوزش پیداست(نشان دهنده دوره غاز بلوغ دخترک ) قیافه دخترک قصه مارو جذاب تر و خواستنی تر کرده است . و افق نگاهی که دورتر از دو بچه دیگر را می بیند . و حالت صورتی که پر از غرور و افاده است .حتی مکان نشستن و زاویه دید عکاس هم باعث شده که دخترک سبزه یک سروگردن بالاتر از دوبچه دیگر قرار بگیره. دو بچه دیگر حالت بی تفاوتی نسبت به عکس و عکاس دارند گویی خواسته اند فقط عکسی گرفته بشه و زود بروند دنبال بازی های کودکانه شان ولی دخترک سبزه ماجرای ما گویی در رسمی ترین مراسم درباری حاضر شده و هزاران خبرنگار دارند مراسم رو برای کل دنیا پخش می کنند .
من این عکس رو به تمام دختران زیبای مغرور فقیر دنیا تقدیم می کنم.
کلئوپاترای عزیزم . تاجگذاری ات مبارک
عکسی با قطع مربع و سیاه و سفید که سفیدی عکس خیلی خیلی بیشتر از سیاهیشه .
و با وجود اکثریت در رنگ سفید عکس برام سیاهه.
وقتی به عکس برای اولین بار نگاه می کنی . چشم از گوشه پایین سمت چپ وارد عکس میشه . لحظه ای رو دختر ساکن میمونه و به سرعت از پله ها بالا میره . غافل از اینکه در سمت راست دختر روی صحن سالن سایه یک انسان و روی پله ها سایه یک مرد و یا شاید دو مرد دیده میشه . (به خاطر سرعت حرکت این مرد ها در هنگام شاتر زدن تصویرشون فلوو افتاده).
از این نظر میگم که کل حس این عکس منفیه که دختر حالت سکون و ایستا داره (عدم هیچ گونه فعالیت و جنبش)و حالت دستاش هم که به حالت دست به سینه ایستاده . (نوعی حالت استراحت )و در این عکس پر از حرکت و سرعت که ما به جای آدم ها فقط سایه هایی از اونها میبینیم و دخترک بسان یک نقطه پررنگ ایستا خیلی بدجور توی ذوق می زند .شاید تنها نقطه واقعا سیاه همین عکس هم همین دخترک باشه . که حضور این نقطه سفیدی کل عکس رو تحت تاثیر خودش قرار داده . یعنی وقتی در کل عکس می گردیم دوباره برمی گردیم و روی همین نقطه سیاه متوقف می شیم.و تلخ تر از همه اینکه این دخترک در پایین ترین نقطه انحنای نموداری است که من نمودار زندگی می ناممش.راه پله ای که دخترک مسلما از نقطه بالای آن که برای ما قابل رویت نیست شروع به حرکت کرده و پایین آمده و باز پایین آمده و در نقطه انتهایی متوقف مانده. که اگر این منحنی سقوط ادامه داشت شاید دخترک باز پایین تر می رفت.
نحوه پایین آمدن دخترک باز طوریه که نشون میده خیلی بی احتیاط و بی ملاحظه پایین امده که اگر کمی ملاحظه می کرد می توانست از سمت دیگر پله ها که دیواری بود و دستگیره به شکل نرده پایین بیاد.دخترک قصه من خیلی بی فکره . خیلی بی ملاحظه است .
سایه های بالای پله ها شاید مردی یا مردانی در زندگی گذشته این دخترک بوده اند که الان جز خاطرات محوی بیشتر ازشون نمونده . یکی از سایه داره به سرعت سقوط می کنه و دیگری داره با سرعت کمتری نسبت به اولی داره بالا میره.نمی دونم این ها دوست هستند یا دشمن یا هیچ کس . ولی هرکسی که باشند و مهم اینه که دخترک تنهاست و به قول فرناز سردرگم هست.فرناز باز میگه صفحه زندگی این دختر سفیده ولی من سیاهی رو بیشتر دیدم . با لکه هایی مبهم و ناواضح ولی فرناز خوشبینانه تر میگه که صفحه زندگی سفیدش لکه هایی سیاه و مبهم داره.
سایه سمت راست عکس بسیار مبهم تر از اون حرفهاست که درموردش تاملی بشه یا در موردش قضاوتی صورت بگیره. پله های این عکس جالب هستند . نشون میدن که سقوط پله به پله و به تدریج صورت گرفته و نشان دهنده نوعی تفکر و اندیشه در این عکس و در این جامعه و یا شاید در این عکس باشند . یعنی راهی که آگاهانه انتخاب شده .
و یک سوال اساسی تر اینکه :
اون بالا کجاست ؟
معتقدم این عکس نه تنها حرف ندارد
که البته احتیاج به حرف زدن و نوشتن هم ندارد
گرسنه ای مثل یکی از گرسنه های دنیا از شدت گرسنگی در حال مردن است
و کمی بالاتر (بعله کمی بالاتر)یکی از لاشخور ها و مفت خورهای دنیا مثل بقیه مفت خور ها منتظر نشسته تا این گرسنه بمیره تا تشریف بیاره سر سفره مهمانی و بساط رو جور کنه .
عکسی که زمان خودش بسیار سر و صدا کرد .فکر می کنم مال سال ۱۹۸۵ باشه که فقط و فقط همین عکس باعث شد نزدیک ۱۷۰ میلیون دلار کمک برای گرسنگان آفریقا جمع بشه. کمکی که هیچ نوشته ای نمی تونست . هیچ مقاله ای قدرت برابری با این عکس رو نداشت .
بچه ای که از شدت گرسنگی حتی نای نشستن هم نداره . دنده های قفسه سینه اش قابل شمردنه . به نازکی ساق پاش و ساعدش نگاه کنید. به کتف و ترقوه برآمده اش نگاه کنید . و به رنگ سیاهش نگاه کنید . و یادتان باشد که آفریقا غیر از شیرو پلنگ و یوزپلنگ و کرگدن و فیل و الماس و توتون و کاکائو انسن های سیاه پوستی هم دارد . هیکل پسرک رو با کرکس مقایسه کنید . کرکس با وجود دور بودن و بالا نشین بودن باز از پسرک درشت تر است .
یکی از علل تاثیرگذاری بسیار این عکس وجود دو عنصر بسیار مهم این عکس در دو نقطه طلایی این عکسه . هم کرکس و هم بچه سیاه در دو نقطه تاثر گذار قرار گرفته اند.
به نظر شما پسرک داره به چی فکر می کنه؟
یا اصلا قدرتی داره که فکر کنه؟
و این قدر کوچیکه که اصلا نمی دونه فکر یعنی چی؟
بعد دیدن این عکس فیلم هتل رواندا رو ببینید تا بفهمید که جان آدمی زاد در آفریقا چقدر می ارزه؟
افق نگاه کرکس رو ببینید و افق نگاه بچه رو
آیا بچه اصلا افق نگاه هم دارد؟