یه سلام به آقای نصیری و یه سلام به آقای طاووسی بدم . از جلوی قفسه کتاب های شعر ایران و جهان رد بشم .همچنین رمانهای ایرانی رو که شامل دو ردیف قفسه میشه رد کنم برسم به ردیف ذوست داشتنی خودم . قسمت رمانهای خارجی .از ردیف بالا بالایی ردیف اول حریصانه شروع کنم به دید زدن کتاب ها و یکی یکی اسم کتاب ها رو اسم نویسنده هاشون رو و اسم مترجمش رو اسم انتشاراتش رو بخونم . کتاب هایی رو که قبلا خریدم رو از تو لیست ذهنی ام حذف کنم . کتاب های جدید رو بردارم یه نگاه سرسری بندازم . یکی دو صفحه اش رو تصادفی بخونم.و در این حین یک کتاب سبز روشن منو به طرف خودش بخونه .
کتاب رو ورمیدارم .اسم کتاب هست هزارتو ها ی بورخس . نوشته خورخه لوئیس بورخس نویسنده آرژانتینی . کتاب رو باز می کنم .یکی از داستان هاش به طور تصادفی شروع می کنم به خوندن و می خونم و می خونم .عرق در لذت می شم از این همه آگاهی این همه دانایی و این همه مهارت در ساختن هزارتو ها . هربار که این داستان ها رو می خونم تصمیم میگیرم کتاب رو بخرم .باخودم که فکر می کنم می بینم من از این کتاب دو تا رو تو خونه دارم .
و این داستان برای من هرهفته و هرهفته اتفاق می افته .